شاتل‌لند - گیم‌سنتر
فروشگاه گیفت کارت
 
فروشگاه اورجینال کی فروش محصولات MSI
دانلود فیلم و سریال - مدیاسیتی
نوستالژی از ابدیت
نویسنده:
صفحه شخصی من وبلاگ من - دیوانه‌ی از قفس نپریده
User_image

نوستالژی از ابدیت

"به قلم پیمان پرهیزکاری"

اواخر سال ۲۰۰۵ بعد از چهار سال بی خبری از تیم ایکو (Team ICO) بازی دوم این تیم برای کنسول افسانه ای سونی یعنی پلی استیشن ۲ عرضه شد، "سایه ی کلسوس" (Shadow of the Colossus) دومین بازی این گروه با رهبری فومیتو اودا توانست بار دیگر مرزهای هنر را به بازی نزدیک کند. سایه کلسوس را ادامه ی معنوی ایکو می دانند، این دو بازی هر دو از زبان خودساخته ای که توسط این تیم طراحی شده بود استفاده می کردند و داستان با این زبان روایت می شد.

داستان سایه کلسوس در مورد واندا قهرمان بازی است که برای بازگرداندن معشوقه اش "مونو" به حیات به سرزمین ممنوعه قدم می گذارد، و تنها همراه او در این مسیر اسبی به نام "آگرو" است. "واندا" برای بازگرداندن زندگی به بدن بی جان "مونو" باید شانزده کلسوس را از پای دربیاورد 

...............................................

قدی کوتاه و لباس سفید به تن داشت، روی لباس نقوش غریبی به رنگ خاکستری به آن جلوه های دیگر داده بود. با پاهای برهنه و نحیف خود، در سراشیبی تپه میدوید، بعد از چند دقیقه پیاده روی به دشتی پر از گلهای سپید رسید. شروع کرد به دویدن، گل ها هر کدام به اندازه ی یک کف دست بودند؛

ارتفاع آنها از آدناو بلندتر بود، پسر بچه ای با موهای مشکی بلند که تا قوس کمرش پایین آمده بود، روی سرش یه سربند با رنگ سبز که وسط آن توتم قبیله رویش نقش بسته بود و یه اسب . آدناو در میان دشت دوید تا به تپه ای رسید، نفساش به شمار افتاد و آرام شیب تپه را بالا رفت، نور خورشید دشت را روشن کرده بود؛

بالای تپه کُمُون کوچکی قرار داشت که فقط یک بازمانده داشت. پیرمردی تنها به نام آدروی، آخرین بازمانده ی قبیله ی متحدی که محافظین سرزمین ممنوعه بودند . آدناو به پیرمرد رسید، با موهایی مجعد و بلند که یکدست سفید بودند، او همیشه از آمدن به اینجا منع میشد ولی روح ماجراجویی در او حلول کرده بود تا قدم هایش را مصمم تر بردارد، چین و چروکهای عمیقی که چهره پیرمرد را پوشانده بود حکایت از عمر طولانی او داشت، چشمهایی که با شنیدن

کوچکترین صدایی در حدقه به سرعت حرکت می کردند .آدناو ترسید، کنار دست آدروی یه ماسک بود چوبی و در حال پوسیدن، پیرمرد دست خود را دراز کرد و ماسک را روی صورتش گذاشت و شروع کرد.

" نزدیک تر بیا فرزندم، نترس من علاقه ای به خوردن کسی ندارم، بیا روی این تکه سنگ روبروی من بنشین بی شک آمده ای تا به راز من پی ببری، اما رازی در کار نیست، ولی می توان با داستانی سرت را گرم کنم، راستی چرا با همسالان خود دشت را پر از فریادهایی از سر ذوق نمی کنی، بیا نترس چهره ی تو مرا یاد گذشته انداخت"

آدناو روی تخته سنگ نشست و سعی کرد که از پیرمرد نترسد، به ماسک روی چهره ی او نگاه کرد دیگر چیزی از آن کراهت مشخص نبود، فقط دو چشم سفید رنگ که تندتند در حدقه جا به جا می شدند او را نگران می کرد. پیرمرد داستان خود را شروع کرد.

" چندین سال پیش پسری، عاشق دختری شد، دختر زیبا و عاشق پسر، هرساله در قبایل نبردی برای به دست آوردن دختران برگزار می شد و مردانی برای این منظور باهم رقابت می کردند، نوبت به دختر رسید تا بر سر او نبردها برگزار شود و در آخر پسر و مردی تنومد در رقابت دختر شدند، نبرد آغاز شد پسر تمام توانش را به کار گرفت هنوز چیزی از مبارزه نگذشته بود که پسر نقش بر زمین، مرد پیروزمندانه به دور او چرخید شمشیر خود را بالا برد تا پیروزی خود را با ریختن خون پسر جشن بگیرد."

آدناو از روی تخته سنگ بلند شد و کنار پیرمرد نشست مثل اینکه دیگر ترسی از او نداشت، تپه مشرف به یک دره بود، که با کمی دقت میشد صدای شیهه ی اسبی را شنید که از اعماق آن به گوش می رسید، آدروی از جایش بلند شد سنگ تکانی خورد عصایش را به دست گرفت و به سمت دره راهی شد.

آدناو پشت سر او راه افتاد، پیرمرد آهسته راه می رفت و داستان را ادامه داد.

"مرد شمشیر را بالا آورد تا کار را یکسره کند که ناگهان اسبی خودش را به مرد کوبید و او را نقش بر زمین کرد، پسر حتی ذره ای توان نداشت که از جایش برخیزد، مرد از جایش بلند شد به سمت اسب حمله برد و از گردنش گرفت و بر زمین کوبیدش، اسب بیهوش افتاد، دیگر مزاحمی نبود تا او را از هدفش دور کند.

رسیدن به دختری زیبا که عظمت نگاهش هر مرد پرتوانی را ناتوان می کرد، لنگان لنگان به سمت پسر رفت که در تلاش بود خود را از زمین جدا کند، نفس هایش بریده بریده به گوش مرد می رسید، دیدش تار بود و هنوز جایی را درست نمی دید دستی به چشمانش فشرد تا بهتر ببیند بالای سر پسر رسید.

شمشیر خود را بالا آورد، وسط سینه ی او را نشانه رفت، باز هنوز درست نمی دید، سرش را تکانی داد و با فریادی شمشیر را فرود آورد."

آدروی ایستاد، تکان های دست و پایش بیشتر شد و بی اختیار بر زمین نشست، آدروی دستش را گرفت و کنارش نشست، قطره ای آب روی دست آدناو افتاد، به آسمان نگاه کرد ولی حتی یک لکه ابر هم نبود مانند تمام روزها، زلال و لاجوردی، پیرمرد زیر لب چیزی را زمزمه میکرد نوایی که آشنا نبود انگار در سوگ کسی مرثیه می سرود، عصایش را در دست گرفت به کمک آدناو دوباره روی پایش ایستاد و به مسیرش ادامه داد و داستانش را.

"دختر، پسر را دوست می داشت و هرگز نمی خواست او را از دست بدهد مرد شمیشرش را فرود آورد، در تمام مدت فریاد می کشید و چشمانش بسته بود، صدای شکافتن تن نحیفی با لبه ی تیزی را شنید، چشم باز کرد شمشیرش بین دو کتف دختری فرو رفته بود"

آدروی سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت، شمشیر از بین دو کتف دختر عبور کرد و از میان سینهی او بیرون زد، از لبه های شمشیر خون قطره قطره روی صورت پسر می ریخت مرد شمشیر را بیرون کشید و دختر روی پسر افتاد، آدروی دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و از آدناو رها شد و شروع کرد به فریاد کردن.

"من آدروی هستم عضوی از قبیله ی محافظین شمشیر مقدس، در نبردی پر از آز و هوس دختری بی گناه را کشتم به همین علت تمام قبایل مرا طرد کردند، مرگ اطرافیانم را یک به یک به چشم دیده ام، چون زنی نداشتم تنها ماندم و فرزندی مرا نبود و حال که تو به ملاقاتم آمدهای باید حدس بزنم آخرین نفری، من داستان خود را که عمری عذاب و نفرین نامیرایام بود را به تو بخشیدم."

پیرمرد با تمام توان خود به سمت انتهای تپه دوید و خود را به پایین انداخت، هیچ صدایی از او برنخواست حتی شکستن استخوان هایش به گوش نرسید،

آدناو فریاد کشید

"آگرو"

اسب قهوه ای رنگی پهنای دشت را گذراند و به سمت آدناو آمد، ایستاد و پسر به سختی سوارش شد از مسیری که آمده بود بازگشت، حال بخش دیگری از زندگی دیرین خود را یافته بود..

................................................................

کلسوس: مجسمه ای بسیار بزرگتر از اندازه یک انسان

Shadow of the Colossus

Wanda

Mono

نوشته شده در: 12 اسفند 1394
دسته: مقاله
این ویدئوها رو دیده‌اید؟
  • Shadow of the Colossus PS4 Reveal Trailer - E3 2017
 

آموزش آنریل انجین 4آموزش آنریل انجین 4

آموزش یونیتی سه بعدیآموزش یونیتی سه بعدی

آموزش یونیتی دو بعدیآموزش یونیتی دو بعدی

آموزش سی شارپ در یونیتیآموزش سی شارپ در یونیتی

آموزش واقعیت مجازی در یونیتیآموزش واقعیت مجازی در یونیتی

آموزش گیم میکر استودیو آموزش گیم میکر استودیو GameMaker
 
 
ثبت دیدگاه
 
جهت ثبت دیدگاه باید سه روز از ثبت نام شما گذشته باشد.
 

واقعا لذت برم خیلی ممنون
ممنون از لطفتون
ممنون بابت وقتی که گذاشتید
فوق العاده زیبا و تاثیرگذار بود... دلم نیومد تشکر نکنم.
لطف کردید که وقت گذاشتید و خونید و امیدوار بیشتر نقد بشم.
یه توضیح کوتاه در مورد عکس های مطلب : چند تا از نقاشی های، نقاش سورئالیست Girgio de Chirico که کاور بازی ایکو با الهام از نقاشی نوستالژیی از ابدیت (نقاشی اول) طراحی شده البته نسخه ریجن اروپا و ژاپن و اگه به نقاشی های دیگه این نقاش دقت کنید تاثیر عجیبش رو در فضای سازی بازی های تیم ایکو می تونید پیدا کنید
روایت این داستان کوتاه از نظر زمانی بعد از رویدادهای خود بازیه و این ایده خیلی خوبی بود. ممنون بابت این مطلب، از اون دست مطالبی بود که خوندنش لذت بخشه و به دل میشینه.
حتی برای کسانی که بازی رو تجربه نکردن
بدون دلیل خاصی , همیشه بشدت یاد یک قسمت از یک آهنگ میوفتم ...

... Take the sinking boat , and point it home , we've still got time

قلم دلنشین و روان و توصیفات زیبایی دارید ... ممنون ...
از شما هم ممنون که وقت گذاشتید و نوشته من رو خوندید امیدوارم بتونم بهتر از این بنویسم.

s1107 بلاگ‌‌ نویس برتر 0 امتیاز 12 اسفند 94، 22:12

WHAT ...
And I Don't Know Too Fella