نماوا
فروشگاه گیفت کارت
 
بازی تانکی آنلاین
گیمر باش فروش گیفت‌کارت - سریع و ارزان
بررسی ریشه‌ای S.T.A.L.K.E.R.: Shadow of Chernobyl از دیدگاه سه رسانه مختلف
صفحه شخصی من - https://www.instagram.com/xonmymind http...
User_image

بررسی ریشه‌ای S.T.A.L.K.E.R.: Shadow of Chernobyl از دیدگاه سه رسانه مختلف

مقاله‌ای به قلم "جاوی گالتنی" از GameInformer

در این مقاله که توسط GameInformer به اشتراک گذاشته شده است، اصالت و ریشه‌های S.T.A.L.K.E.R.: Shadow of Chernobyl را از دید فیلم، کتاب و بازی آن مورد بررسی قرار می‌دهیم. به طور حتم عنوان S.T.A.L.K.E.R. طرفداران بی‌شماری دارد که با خواندن این مقاله اطلاعات خود را بالاتر هم خواهند برد، پس با ما همراه باشید.

11 سال از عرضه S.T.A.L.K.E.R. Shadow Of Chernobyl می‌گذرد اما همچنان به عنوان یک بازی نفیس و عجیب و غریب در ذهن ما ماندگار شده است و برای بازیکنان مختلف خاطره‌ای فراموش نشدنی محسوب می‌شود. بازی در سال 2007 منتشر شد و در سبک ترکیبی شوتر اول شخص و نقش‌‌آفرینی قرار دارد، البته دلیل اصلی ستایش بازی فضای‌ باز آن، سیستم بقای به هم متصل و مرموز بودن شخصیت اصلی آن که یک Stalker (راهزن) است بود. شما  باید در "منطقه" لوازم مختلفی را پیدا کنید و آن‌ها را در بازارهای زیرزمینی به فروش برسانید.

بازی سال‌ها قبل از عناوینی مانند Don’t Starve و The Long Dark عرضه شد اما تمرکز ویژه‌ای بر بقاء داشت، به شکلی که شما می‌بایست در بازی گرسنگی، سطح رادیواکتیوی شدن و آسیب‌ها را مدیریت کنید و جالب است بدانید که بازی یک سیستم اخلاقی مبهم داشت، این موضوع از آن جهت قابل توجه می‌باشد که با توجه به این سیستم جالب، شاهد پایان‌های چند شاخه‌ای بودیم. همه این‌ها باعث شد S.T.A.L.K.E.R. طرفداران سرسختی پیدا کند و تا گذشت بیش از یک دهه  از عرضه بازی اصلی همچنان شاهد مودهای مختلف باشیم.

به شکلی می‌توان گفت سرنوشت S.T.A.L.K.E.R. این بوده است که به یک بازی عجیب و غریب تبدیل شود، پتانسیل آن تا حدی بالا بود که اقتباس‌های مختلفی از آن صورت گرفت. از طرفی شاهد کتاب‌ها و فیلم‌های مختلف (چه اقتباس مستقیم و چه به شکل تقلیدی) بودیم. در زمینه‌ بازی‌های ویدیویی نیز شاهد پایه‌ها و رگه‌های مختلفی از S.T.A.L.K.E.R. هستیم.

رمان STALKER

تشکیلاتی که در نهایت به S.T.A.L.K.E.R. تبدیل شد، ابتدا در سال 1971 با نام Roadside Picnic شکل گرفت که شامل دو نویسنده رمان‌های علمی-تخیلی یعنی برادران "آرکادی" و "بوریس" استراگاتسگی می‌شد. این دو برادر در طول جنگ سرد یک رمان روسی نوشتند که یک اثر علمی-تخیلی سخت به حساب می‌آمد و مفهوم اصلی آن حول یک دنیای نابود شده، مکانی نامطلوب برای زندگی، برخورد غیرانسانی افراد با مردم دیگر و ناتوانی انسان از پذیرش رمز و راز‌های زندگی خود می‌چرخید.

این کتاب جهان را به یک شکل متفاوت نشان می‌دهد و در نهایت ما را به داستان S.T.A.L.K.E.R. پیوند می‌دهد که در مورد فردی به نام "ردریک"(Redrick ) با نام مخفف "رد"(Red) است که در گروه راهزنان قرار دارد و به دنبال یک دارو برای دختر خود می‌باشد که با رفتن در منطقه ممنوعه رادیواکتیوی برای پیدا کردن یک کره طلایی خاص جهش پیدا کرده است. البته طبق داستان، با به دست آوردن این کره طلایی می‌توان آرزوهای خود را برآورده کرد.

"منطقه ممنوعه" خودش عاقبت توضیح "roadside picnic" توسط یک شخص است،  با ورود فرازمینی‌ها به زمین و دور انداختن زباله‌های خود در آن‌جا قبل از رفتنشان داستان کلی شکل می‌گیرد. این زباله‌ها برای انسان‌ها به طور عجیبی ناشناخته و خطرناک است. از طرفی با انرژی و قدرت آن می‌توان در تکنولوژی تکامل پیدا کرد و شاهد پیشرفت‌‎های قابل توجهی بود اما از طرف دیگر این زباله‌ها تاثیرات منفی در محیط زیست و سلامت مردم گذاشته است. (به احتمال زیاد به فاجعه‌ی Kyshtym اشاره دارد که کارخانه فرآوری هسته‌ای منفجر شد و محیط اطراف را با تشعشع‌های خود آلوده کرد و باعث آسیب زیادی شد.)

رمان S.T.A.L.K.E.R. در تکرارهای مداوم ادامه داستان درگیر ابهامات بیشتر نمی‌شود. شخصیت‌ها با خواسته‌ها و نقص‌های خود  به خوبی تعریف شده‌اند و Harmont که یک شهر کوچک کانادایی می‌باشد و از منطقه ممنوعه در امان است، نسبت به خود منطقه ممنوعه زمان بیشتری به آن اختصاص یافته است. در طول داستان گفت‌وگوهای فلسفی زیادی در مورد معنی زندگی و ظلم مردم نسبت به یکدیگر در میان دانشمندان شکل می‌گیرد که جالب توجه است.

در آخر باید بگویم که نسخه Roadside Picnic "منطقه ممنوعه" بیشتر نقش یک ابزار برای رساندن منظور و موضوعی را دارد تا این که یک اکتشاف و محیطی هیجان‌انگیز و جذاب باشد. به طور کلی رمان S.T.A.L.K.E.R.  بر روی روابط شخصیت‌ها، جامعه آخرالزمانی و تعاملات بین آن‌ها که خارج از منطقه ممنوعه ( و بخاطر آن شکل می‌گیرد) تمرکز دارد.

در سال 1979 آقای "آندری تارکوفسکی"،  کارگردان معروف، همه چیز را تغییر داد و دنیای بیرونی را رها کرد و تمرکز خود را بر روی وحشت‌ها و عجایب خود پدیده منطقه ممنوعه گذاشت.

فیلم STALKER

Stalker یک فیلم علمی-تخیلی است اما از طرف دیگر کاری به ژانر علمی‌تخیلی ندارد و همین موضوع باعث شده است که با یک فیلم قوی و عمیق رو به رو شویم. اگر مفهوم کلی خلق شده توسط برادران "استراگاتسکی" در مورد منطقه ممنوعه و Stalker را قرض بگیریم و چیزهای دیگری که در رمان آمده است را فراموش کنیم به فیلم این اثر خواهیم رسید، البته آقای "تارکوفسکی" هم ترجیح داد محیط فیلم در روسیه رقم بخورد. در فیلم Stalker شاهد یک Stalker بدون نام هستیم که دو مرد دیگر را راهنمایی می‌کند، یکی از آن‌ها دانشمند است که با نام پرفسور صدایش می‌زنند و دیگری یک مولف است که آن هم به سادگی نویسنده نام دارد. این شخصیت‌ها به امید پیدا کردن اتاقی که تمامی آرزو‌ها را برآورده می‌کند وارد "منطقه ممنوعه" ( که فقط منطقه صدایش می‌زنند) می‌شوند.

البته ما در فیلم به صورت یک مقدمه کوتاه اطلاعاتی در مورد دنیای خارج از "منطقه" دریافت می‌کنیم. این دنیا به شکل یک "تک رنگ وحشت آور" نمایش داده می‌شود که به دلیل سفرهای پی در پی شخصیت اصلی در فضا و زمان ناهموار شده و از شکل طبیعی خود خارج شده است. "تارکوفسکی" با زیرکی خارق‌العاده‌ای شخصیت رمان یعنی رد که یک ضد قهرمان به حساب می‌آمد را به یک قهرمان احمق تبدیل می‌کند که از خطرهای "منطقه" خبر دارد  و می‌داند جاذبه تحت تاثیر قرار گرفته اما باز هم به دل خطر می‌رود اما در عین حال سختی‌ها و بدبختی‌های دنیای فیلم را درک کرده و برای حل آن‌ها تلاش می‌کند.

Stalker اغلب به عنوان یک "فیلم منظره‌‎ای" در نظر گرفته می‌شود چرا که این فیلم از نظر بصری شگفت آور است و زیبایی‌های طبیعت را در کنار دنیای رو به زوال رفته چه از نظر روحی و چه از منظر زیست‌محیطی به خوبی نشان می‌دهد. در نسخه "تارکوفسکی" Stalker شاهد هیولاهای مختلف در "منطقه" نیستیم اما در این فیلم انسان‌ها از هر هیولایی ترسناک‌تر و پیچیده‌ترند. در فیلم ماجراجویی سه شخصیت ذکر شده را تماشا می‌کنیم که در طول فیلم ( که 165 دقیقه طول خواهد انجامید) با یکدیگر از نظر لفظی درگیر می‌شوند و با طرز فکرهای مختلف خود با یکدیگر بحث و گفت و گو می‌کنند، ما در طول فیلم شاهد بحث‌هایی در مورد آداب و رسوم دیوانه‌وار برای دفاع از خود در "منطقه" هستیم تا امیال و آرزوهای احمقانه‌ای که آن‌ها را برای پیدا کردن "اتاق" به منطقه‌ای خطرناک کشانده است.


به طور حتم Stalker یک فیلم در ژانر وحشت می‌باشد اما وحشت در این فیلم کم کم وارد یک فضای روان‌شناختی می‌شود. همانطور که در دیالوگ‌های رد و بدل شده میان شخصیت اصلی و نویسنده می‌بینید، این فیلم با ذهن قربانی بازی می‌کند:

Stalker: "منطقه سیستمی بسیار پیچیده از تله‌ها را دارد و آن‌ها به شدت کشنده‌اند. من نمی‌‏دانم اینجا در غیاب مردم چه اتفاقی رخ داده است اما درست در زمانی که شخصی خود را در منطقه نشان دهد همه چیز به حرکت در می‌آید. تله‌های قدیمی ناپدید می‌شوند و تله‌های جدید به وجود می‌آیند. مناطق امن غیر قابل عبور می‌شوند. حالا راه شما آسان است، حالا ناامیدی به سمت شما می‌آید. این منطقه است. شاید فریبنده به نظر برسد اما این چیزی است که ما با شرایط خود ساخته‌ایم. این به وجود آمده است تا مردم در میانه راه رسیدن به آن پشیمان شوند و برگردند. برخی از آنان در آستانه رسیدن به "اتاق" مردند اما هر اتفاقی که اینجا رخ می‌دهد به "منطقه" بستگی ندارد بلکه به خودمان بستگی دارد و اگر اتفاقی برای ما رخ دهد مقصرش خودمان هستیم."

نویسنده: پس این (منطقه) اجازه می‌دهد افراد خوب رد شوند و بد‌ها کشته شوند؟

Stalker: من نمی‌دانم. فکر می‌کنم به کسانی که تمام امید خود را از دست داده‌اند اجازه می‌دهد که رد شوند. به خوب و بد اجازه رد شدن نمی‌دهد بلکه به افراد بدبخت و رنجور اجازه عبور صادر می‌کند اما حتی اگر بدبخت‌ترین افراد هم نحوه رفتار با منطقه را ندانند با سرنوشتی جز مرگ رو به رو نخواهند شد. تو خیلی خوش شانس هستی که تا الان منطقه فقط به تو هشدار داده است."

در آخر فیلم تنها می‌توان به دو نتیجه ثابت رسید: یکی این که هیچکدام از افرادی که با موفقیت به هدف رسیدند خوشحال یا راضی نیستند و دیگری این که "منطقه" همیشه در حال تولید سوالاتی بی پاسخ است که ذهن هیچ بشری توانایی پاسخ دادن به آن‌ها را ندارد. این فیلم را می‌توان در زیرشاخه آثار Lovecraft، نویسنده رمان‌های روان‌شناختی ترسناک، در نظر گرفت چرا که در چنین آثاری با این احساس رو به رو می‌شوید که چیزی ترسناک در بیرون از این جا وجود دارد اما نمی‌دانید که آن چیست. جالب است بدانید در آثار Lovecraft همیشه پشت نیروهایی که به وجود می‌آوردچیزی شبیه به هیولا وجود داشت که کم کم شکل می‌گرفت و در لایه‌های پی در پی معمایی مخفی می‌شد. حالا در فیلم Stalker "منطقه" همان منطقه است، آن مستقل از انسان‌ها وجود دارد و قربانی‌هایش نمی‌دانند که آیا برای آن‌ها نیت‌های شوم دارد و یا این که همواره با وجود خود به طور خودکار زمان و فضا را وارد یک خمیدگی می‌کند. در همه این پیچیدگی‌های داستانی بی‌تفاوتی خاصی وجود دارد که همه چیز را سردتر و ناراحت‌کننده‌تر از همیشه جلوه می‌دهد.

در این شاخه از ژانر وحشت، استودیو GSC با توسعه یک عنوان خارق‌العاده نام Stalker را بهتر از هر رسانه‌ای سر زبان‌ها انداخت. ما شاهد یک بازی وحشتناک و شوتر اول شخص حرفه‌ای بودیم که به یک الگو تبدیل شد.

بازی STALKER

"Does not hold your hand" یک اصطلاح برای توصیف بازی‌هایی است که بسیار سخت و طاقت فرسا هستند، منظور بازی‌هایی است که برای انجام هر کاری در آن‌ها دستورالعملی وجود دارد و بازیکن باید قبل از هر عملی فکر کند. برای S.T.A.L.K.E.R. می‌توان این اصطلاح را به کار برد. این عنوان شما را مجبور می‌کند برای زنده ماندن، بقاء و پیش‌برد داستان، "منطقه" را با تمام خطراتی که دارد متر به متر کشف کنید.

S.T.A.L.K.E.R. در به وجود آوردن یک دنیای بزرگ کار خارق‌العاده‌ای انجام داده و به موفقیت بزرگی رسیده است. منطقه در بازی مکانی جدا از شما به نظر می‌رسد، یعنی بازیکن حس می‌کند که در صورت عدم حضورش نیز درگیری هیولاهای جهش یافته و راهزنان ادامه دارد. در بازی منطقه مکانی است که در نهایت نسبت به شما کاملا بی تفاوت است و طبیعت، هسته و روح اصلی "منطقه"ی فیلم تارکوفسکی و رمان "استراگاتسکی" را به خوبی دریافت کرده و به اوج درخشش رسانده است. در حقیقت S.T.A.L.K.E.R. عنوانی می‌باشد که مکانی غیرقابل سکونت را به تصویر می‌کشد که وحشت و کشتار در کنار یک سیستم بقاء پیچیده تکامل پیدا کرده است.


چه چیزی ترسناک‌تر از نزدیک شدن و خزیدن به سمت فضایی با چمن‌های پوسیده، اتومبیل‌های خراب محاصره شده از هیولاهای مختلف و مردم یاغی دیگر که برای کشتن شما آماده هستند وجود دارد؟ حال انجام دادن همه این‌ها در حالی که تشعشع‌های رادیواکتیوی در همه محیط پخش شده‌اند و شما در معرض آلودگی قرار دارید و در عین حال گرسنه هم هستید تنش را بالاتر هم می‌برد. اوه، ناهنجاری‌های عجیب و غریب مانند گوی‌های پرنده آتشی و اختلال در گرانش را هم فراموش نکنید که اگر نزدیک آن‌ها شوید به شما آسیب وارد می‌کنند.

S.T.A.L.K.E.R. Shadow Of Chernobyl هویت خود را در دنیایی که ساخته است پیدا می‌کند و بر خلاف خیلی از بازی‌های پسا آخرالزمانی توانست به موفقیت برسد. "منطقه" مکانی وحشتناک است و این بسیار خارق‌العاده است که  ما شکل‌گیری آن را در سه مقیاس و رسانه مختلف و از دیدگاه سه خالق متفاوت مشاهده کردیم. دلیل درخشش S.T.A.L.K.E.R. این است که تجسم آن در هر مقیاسی که فکرش را بکنید وابسه به محیط است و اگر در دستان سازنده‌ای درست و قابل قبول قرار بگیرد به بهترین نتیجه ممکن خواهد رسید. در آخر باید بگویم که "منطقه" با تمام معماهای غم‌انگیزش در میان بهترین محیط‌های بازی‌های ویدیویی قرار می‌گیرد که جهانی فریبنده دارد و از طریق عمیق بودنش در رسانه‌های دیگر و سابقه‌اش در مقایس‌های دیگر عدالت را اجرا می‌کند.

مترجم: علیرضا کریمی

نوشته شده در: 17 اسفند 1396
دسته: مطلب متفرقه
این ویدئوها رو دیده‌اید؟
  • دانلود موسیقی متن بازی S.T.A.L.K.E.R.: Shadow of Chernobyl
 
 
 
ثبت دیدگاه
 
جهت ثبت دیدگاه باید سه روز از ثبت نام شما گذشته باشد.
 

بنده با آقای محزون و لطیفی بیشتر موافقم .
از نظر من درسته که سینما یک هنر هست و فلسفه هم جزئی از اونه اما هیچ وقت یه فیلم توانایی اینو نداره که فلسفه رو به کاملی یک کتاب به تصویر بکشه و کسی که بیشتر به فلسفه علاقه دارن و دنبال جواب هستن کتاب رو ترجیح میدن چون قدرت تصور و تحلیل ذهن انسان فراتر از نمایش دوربین هست چون عملا شما با دیدگاه کارگردان و فیلم نامه نویس محدود میشید متاسفانه افراد کمی به کتاب علاقه دارن . بیشتر مردم سینما رو به عنوان سرگرمی دنبال میکنن و هدف فیلم نامه نویس ها هم ارسال و القای پیام و مفهوم به ضمیر ناخودآگاه و آگاه مخاطب هست اما باز هم نمیتونه به اندازه کتاب تاثیر گذار باشه و این دلیلیه که منتقدین بیشتر به فیلم های مفهموم دار و جذاب رو تحسین میکنن هدف سینما رساندن مفهوم به زبان ساده و بلافصل هست (در کنار سرگرم کردن و کسب درامد) نه اینکه 20 بار یک شخص فیلم رو ببینه تا قضیه رو متوجه بشه چون این یک ضعف هست اونم رسایی پایین هست که این همون مشکلی هست که فیلم استالکر ازش رنج میبرد .
بچه‌ها من سواد سینمایی ندارم و به هیچ وجه ادعایی در این یک مقعوله ندارم اما...
قطعا قبول دارید که یک خالق واقعی اول از همه برای خودش اثر خلق مکنه و هیچوقت به این فکر نیست که بگه بیام اول برای مردم فیلم یا موسیقی بسازم تا اون‌ها راضی باشن :)
اینکار به نظرم کاملا بی‌ارزشه چرا که دغدغه اصلی یک هنرمند باید اول از همه ارضا کردن خودش باشه و بعد اگر مردم دوست داشتن، خب دوست داشتن دیگه و اگر هم دوست نداشتن، خب دوست نداشتن.
تارکوفسکی بیچاره هم با این قصد نیومده جلو که بگه بیام یه فیلمی بسازم که همه رو مات و مبهوت کنم، چرا که دغدغه‌های افراد با هم خیلی فرق میکنه و هدف اول ارضا شدن خودشه و اینکه بشر حتی از سیم مسی تلفن الهام مگیره چه برسه به فلسفه!!!
در کل فقط خواستم اینو بگم امیدوارم که متوجه حرفم بشید
یک بازی مزخرف به تمام معنی
سیمنا یک مدویم اُبژکتیو هست عزیزان. سینما هنری ست که در لحظه و بلافصل، هنگام حرکت روی پرده سیمنا، با مخاطب ارتباط برقرار می کنه. یک شعر رو میشه روی کاغذ آورد و بارها و بارها بهش رجوع کرد، و اساسا از همون اول هم که شعر نوشته میشه، قالبی که طی اون شعر به مخاطب منتقل و القا میشه روی همون کاغد هست! اما سینما... اصل سینما یعنی حضور در سالن تاریک سینما و تماشای فیلم روی پرده سینما. درسته که بعد ها میشه فیلم رو روی هارد یا دی وی دی ریخت و دوباره توی تلوزیون نگاه کرد، اما سینما به معنای واقعی چیزی ست که به صورت زنده و در لحظه با حرکت روی پرده ست که به درستی فهمیده میشه (چیزی که متاسفانه ما ازش کمابیش محرومیم و خیلی از ماها خیلی فیلم ها رو نمی تونیم روی پرده ببینیم).
غرض از این مقدمه این که، ذات سینما به عنوان یک مدیوم منحصر بفرد و اُبژیکتیو، اقتضا می کنه که تصویر بدون پیچیده نمایی های اگزوتیک، بدون نمادسازی، بدون فلسفه گرایی، بکر و زنده و در حال حرکت حرفش رو بزنه. فُرم در سینما یعنی بیان در قالب تصویر.
سینما حرکت است و زندگی، اون هم زندگی انسانی و قابل فهم. ساده اما عمیق. ذات سینما ایجاب می کنه که همه چیز در لحظه و در حال حرکت دیده و حس بشه. اگر قرار باشه برای فهم یک فیلم ماه ها فکر کنیم و به صد کتاب فلسفی و مباحث نظری و انتزاعی رجوع کنیم و دست به دامن ده ها منتقد و فیلسوف بشیم فایده نداره.
باز كه دارين سينما رو محدود ميكنين !! ...

يعني چي سينما ابژكتيوه !!!! ... كي همچين حرفي زده اصلا خيلي از فيلمهايي كه ما ميبينيم هم ابژكتيون هم ساژكتيو !!! از فارست گامپ و سرگيجه گرفته تا Amour و هزاران فيلم ديگه ...

سينما بعني بودن و در لحظه ديگه نبودن سينما يعني تغيير روند جامعه در حالت در دست ...

اصلا فيلمهاي هيچكاك كه اينقدر طرفداراي عام و خاص داره اغلب سابژكتيون و با يكبار ديدنش نميشه همه چيز رو برداشت كرد ... سينما احساس ايجاد ميكنه و در لحظه ديگه فلسفه ...

از اينگمار برگمان و هيچكاك و غيره گرفته تا دنيس ويلنو و فينچر و غيره ... همشون خلق سكانس ميكنن و سكانس يعني سابژكتيو و ابژكتيو در كنار هم ... يعني مغز و قلب با هم ...
هیچکاک درسته با یه بار دیدن شاید نشه همه فیلمو فهمید
ولی حداقل همون بار اولم ک میبینی بی نهایت لذت بخشه و دیازپام نیست
من مخاطب بیام دو ساعت یه تصویر کسل کننده تماشا کنم که بعد بیام ازش پیام فلسفی در بیارم این کار هیچکاک نیست هیچکاک سعی میکنه همواره جذاب باشه فیلماش
نه تنها هیچکاک بلکه خیلی از بهترین کارگردان ها اینطورن
فریتز لانگ؛ میزوگوچی ، کوبویاشی ،اوزو ،میازاکی ، و ‌..
هیچکاکو کنار انتلکت جماعت روشنفکر نیار
هیچکاک در درجه اول برای مخاطبه اون روشنفکرا برای افراد خاص صرفا فیلم میسازن هیچکاک اینطور نیست
مشاهده 7 پاسخ دیگر
با نظر نویسنده مقاله در مورد قوی و عمیق بودن فیلم Stalker کاملا مخالفم.
به نظرم تارکوفسکی مثال بسیار خوبی از انسان هایی هستند که مدیوم خودشونو گم کردن. انسان هایی که در سینما به دنبال فلسفه هستن و نتیجه ی کار نه فلسفه است و نه سینما. معمولا هم فیلم ها به عنوان یک اثر مستقل معنی پیدا نمی کنن و باید هزار موضوع مختلف از خارج از جهان فیلم بهشون چسبوند تا به اصطلاح قابل فهم بشن.
اگر کسی دنبال فلسفه ست باید توی کتاب های فلسفی دنبالش بگرده نه سینما.
براي جواب دادن به كامنت شما اول سه تا جمله معروف از سينماگران ميگم و بعد ميگم چرا اشتباه ميكنيد ...

مسعود فراستي : وظيفه سينما انسان تر كردن انسان و جامعه تر كردن جامعه است ... كه اولي كار سختي نيست اما دومي كاري به شدت دشوار است ...
بهمن فرمان آرا : وظيفه سينما قصه گويي است ...
ايننگمار برگمان : هيچ هنري مانند سينما نيست ، هيچ هنري به مانند سينما نميتواند از خودآگاه انسان رد شود و مستقيم به سمت احساسات ما برود ، به عميق ترين جاي روح انسان ...

سينما محدود به هيچي نيست ، نه مثل موسيقي فقط بازي با صداست ، نه مثل كتاب محدود به كلمات نه مثل گيم محدود به غيرواقع گرايانه بودن و نه مثل سريال محدود به كش داده شدن موضوع ... و اينكه كارگردان ها سه حالت دارن يا غرق در محتوان مثل دسيكا يا غرق در فرم مثل چاپلين يا هر دو با هم مثل هيچكاك و كوبريك ...
من هميشه سينما رو به كتاب تشبيه ميكنم كه فرم جلد اينه و اغلب مردم جلدش رو ميبينن و محتوا صفحات اين كتابه ... حالا چه كارگرداني موفقه ، نميشه گفت !! مثل اينكه بگيم يه كتاب ٦٠٠ صفحه اي با جلد نقره اي رو ترجيح ميدي يا يه كتاب ٣٠٠ صفحه اي با جلد طلا ( با يه حالت مجاز مانند تعداد صفحات رو عمق در نظر بگيريد ) ... پس مقايسه كاملا اشتباهه بحث به سليقه شخص برميگرده ...

اما برسيم به جواب مستقيم كامنتتون :

تو كامنت شما يه پارادوكس شديد وجود داره ، تو اول صحبتاتون گفتين استالكر عميق نيست و در آخر جمله تون گفتين اگه كسي دنبال " فلسفه " است بايد بره تو كتاب هاي فلسفي نه سينما ... خوب با اين جمله شما اعتراف ميكنين كه سينماي تاركوفسكي فلسفي ه ...

خوب اينجا دو تا نكته پيش مياد يك اينكه شما با جمله آخر كامتتون ، جمله اول رو نقض كرديد ... چرا ؟! چون معني كلمه فلسفه يعني متافيزيك ، متافيزيك يعني چيزي كه براي عامه مردم غير قابل فهم باشه ، خوب اين يعني اگه سينماي تاركوفسكي فلسفي ه پس عميق هم هست ...
نكته دوم اينكه مگه فلسفه محدود به كتاب هاست ؟! اصلا كي همچين حرفي زده !!!!! فلسفه در هر مديومي ميتونه پياده بشه از موسيقي بگيرين تا همين گيم خودمون ...!! خوب اين يه مورد ...

و مورد ديگه اينكه سينما چه زماني تبديل به هنر شد ؟! زماني كه فهميدن يه المان مخصوص خودش داره و اون چيه ؟! حركت فريم ها ...
نميدونم سواد سينمايي شما در چه حده !!! ... اما حرفتون بسيار خنده دار بود كه گفتين سينماي تاركوفسكي عاري از " سينماست " ، بريد چندتا مقاله درباره فرم در سينماي تاركوفسكي بخونين بعد بياين ايشون رو زير سوال ببرين ، مگه بازي با قطرات باران رو براي اولين بار به سينما نياورد ؟! مگه حركت هاي دوربين به راست و چپ رو به سينما هديه نداد ؟! پس اگه اينا سينما نيست پس چيه !!! ... و اينكه همه اينها براي " قابل فهم " كردن موضوع ان ... پس تاركوفسكي تلاششو ميكنه تا بفهمن حالا كسي نفهميد اين تقصير تاركوفسكي نيست ...

احساس ميكنم كامنت شما براي اين بود كه به بقيه بفهمونيد كه شما هم از سينما چيزي ميفهميد اما دوست عزيز داريد از اساس اشتباه ميزنيد ...
منم اصلا با سینماش حال نمیکنم
فیلماش برام از کلروفرم خواب اور ترن و از فوق العاده زجر اور به حدی که ترجیح میدم صبح تا شب دانشگاه سر کلاس باشم ولی دو ساعت فیلم تارکوفسکی تحمل نکنم
برگمان هیچکاک سرگی آیزنشتاین و کلا هر کارگردان کلاسیکی رو به تارکوفسکی و دیوید لینچ ترجیح میدم
بین کارگردان های امروزی هم بلاتار رو ترجیح میدم بهش
تارکوفسکی عقاید رادیکالی هم در مورد سینما داشت ک با اونا هم شدیدا مخالفم
مشاهده 14 پاسخ دیگر
Stalker واقا يك اثر هنرى هست . فيلم هاى تاركوفسكى هميشه پر از معنا و فلسفه بودن و براى همينه كه جزو متفاوت ترين فيلمساز ها هست . در باره stalker ميشه ماه ها حرف زد يك شاهكار واقعى از هر لحاظ
بعضى سكانس هاش واقا با روح و روان ادم بازى مى كنه مثل سكانس گم شدن دانشمند كه براى فهميدنش بايد يه دانش كلى از سينما رو داشته باشى ولى بعد از فهميدنش مى فهمى اين سكانس چقدر ارزشمند بوده
STALKER ... اصلا باید به افتخارش ایستاد و دست زد ...

تارکوفسکی از اون دست فیلمساز هاست که بعد دیدن فیلمهاش باید یه ماه فکر کنی که چی شد ... فلسفه و تخیل در کنار هم چیزهایی هستن که باعث میشن تارکوفسکی از بقیه فیلمساز ها جدا بشه ...
توصیه میکنم هرکی فیلم STALKER رو ندیده هرچه سریعتر ببینه.
موقع دیدن فیلم یه حس عجیبی به ادم دست میده و دیالوگ های متقابلش مغز ادمو به فکر کردن وا می داره
کارگردانش هم آندری تارکوفسکی که بهترین کارگردان روسیه بود.
عالی ... معلومه که فیلمری ...

من عاشق فیلمرام ... به قول تروفو فیلمر ها آدمای مریضی ان ...
اره. من کلا دو حالت دارم.
یا دارم بازی میکنم یا دارم فیلم و سریال خوب میبینم.