فروش انواع گیفت کارت،وبمانی،پرفکت مانی،آیتونز،گوگل پلی،پلی استیشن
 
 
 
موضوع: داستان زندگی یک گیمر (آپدیت میشود)
 
برو به صفحه از 19
 
گیفت کارت پلی استیشن
فروش گیفت کارت
کانال اینستاگرام پردیس گیم
کانال تلگرام پردیس گیم
#1
15 شهريور 1393 ساعت 17:06:31 (2176 روز پيش)
WATCHDOGS
S A N S I R O
تاریخ عضویت:1391/05/21
تشکر کرده: 968
تشکر شده: 763 بار
احساس امروزم:
زود رنج
 
 pc 
 داستان زندگی یک گیمر (آپدیت میشود)

به نام خدا 


با عرض سلام و خسته نباشید به خدمت تمامی کاربران و مدیران زحمت کش وبسایت پردیس گیم مدتی از آخرین فعالیت من میگذرد و من این دفعه قصد دارم یک کار متفاوت از دیگر کارهایم اراِئه بدم در اینجا یک داستان برای شما نوشتم که البته ار مغز


خودم هست و از جایی کپی نکردم همچنین باید بگم که تمامی اسامی که در این نوشته به کاربرده شده یا خواهد شد خیالی بوده و همه آن ها تصادفی انتخاب شدن به هر حال امیدوارم که از این داستان نهایت لذت را ببرید همچنین همینطور که در عنوان


گفته شده این تاپیک آپدیت میشود اما معلوم نیست چند وقت یه بار فعلا براتون قسمت اول را آماده کردم که اگر دیدم مورد پسند قرار گرفت قسمت های بعدی را نیز مینویسم همچنین مدیران عزیز نمیدونستم این مطلب به کدام بخش انجمن تعلق داره


پس اگر در بخش اشتباهی ایجاد نمودم عذر میخوام :)


_________________________________________________________________________ فصل 1 قسمت 1 (اتفاق عجیب) _______________________________________________________________________


ساعت 1:45 ذقیقه بعد از ظهر احسان در راه بازگشت به خانه از مدرسه هوای سرد استخوان سوز تمام انرژی احسان را گرفته احسان دانش آموز پانزده ساله ایست که از وقتی به بیماری دیابت در سن 5 سالگی مبتلا شد والدین او تصمیم گرفتند که به


یک فرزند اکتفا کنند و وی نیز به دلیل تنهایی مجبور شد به گیم رو بیاور او از سن 5 سالگی با دنیای گیم آشنا شد و هیچوقت نتوانست از این صنعت دور بماند با این که احسان در درس هایش هم عملکرد مثبتی داشت منتها همیشه به او میگفتند که باید


بازی را کنار بگذارد و فقط به روی درس هایش تمرکز خب بگذریم وی حدودا 15 دقیقه پیاده روی کرد منتها به دلیل سرمای هوا مجبور شد که میر تا خانه را با تاکسی طی کند در تاکسی صدای رادیو که به دلیل بارش برف ضعیف بود و وز وز میکرد داشت


وضع هوارا اعلام مینمود احسان به دلیل خستگی زیاد اندکی چرت زد منتها اندکی بعد با صدای راننده از خواب پرید -هی جوون پاشو که رسیدیم -دست شما درد نکنه آقا چقد پرداخت کنم -قابل نداره هرچقدر دوس داشتی احسان کرایه را پرداخت کرد و


رفت تو خونه از اونجایی که پدر و مادرش سر کار بودن از قبل کلید همراه خودش داشت وقتی وارد خونه شد فورا بخاریو روشن کرد سرمای بی رحمی بر خانه حاکم شده بود لباساشو عوض کرد و روی مبل جلوی تلوزیون دراز کشید و ساعتو رو 3 کوک کرد


چون فرداش امتحان زیست داشت سپس خوابید ساعت 3 شد وقت درس بود احسان شروع کرد به مدت 4 ساعت درس خوندن و تست زدن بعدش نوبت گیم بود موبایلشو برداشت و یه زنگ به آرش زد که آنلاین شه تا با هم آنلاین بازی کنن بعد از یک دو


ساعتی بازی کردن دیگه کم کم وقت شام و صد البته خواب بود بعد از خوردن نیمرو احسان آماده شد برای خوابیدن فردا صبح احسان آماده شد برای مدرسه رفتن زنگ چهارم امتحان زیست داشتن پس سه زنگ قبلیو صرف مرور درس هایش کرد زنگ


چهارم دبیر به علت سرماخوردگی قادر به تشکیل کلاس نشد و چون هفته بعد روزی که زیست داشتن تعطیل بود تمامی زحمات احسان به باد رفتد اعصاب احسان خورد شده بود آرزو میکرد بتونه دبیرشونو هدشات کنه ! ولی خب چه خیال خامی روز های


احسان سخت میگذشت هفته ها ماه ها از طرفی نصیحت های خانواده و از طرفی فشار های درسی وضعیت سختی بود یه شب احسان که میخواست بخواب زیر لب آرزویی کرد و خوابید چون فرداش جمعه بود احسان مدرسه نداشت پس دیرتر از خواب


بیدار شد مادرش به اوگفت که برای ناهار نون نداریم برو سر کوچه نون بخر در ضمن لباس گرم بپوش بیرون هوا برفیه مراقب باش لیز نخوری احسان هم با چشم هایی پف کرده و خسته مجبور به اطاعت بود لباس هایش را پوشید و رفت که نون بگیره


کوچه و خیابان ها بسیار خلوت بودند احسان با خودش میگفت حتما بخاطر سردی هواست بعد از 3 دقیقه پیاده روی تو برف احسان به نونوایی رسید کسی اونجا نبود هیچ صفی وجود نداشت برای احسان عجیب بود آخه جمعه هفته پیش برف و سرما


شدید تر بود ولی باز به سختی میشد چند قطعه نان خرید چون در نونوایی بسیار شلوغ  بود احسان اندکی که توجه کرد متوجه شد در نانوایی بازه اندکی در را هل داد تا کامل باز شود وارد نانوایی شد و مرتبا میگفت کسی نیستش ؟ که یهو متوجه


کسی در سمت راست گوشه ستون کاشی کاری شده به رنگ آبی شد صحنه ای که میدید را باور نمیکرد زیر لب میگفت خدای من این یعنی ؟ بله نانوا به طرز وحشتناکی به قتل رسیده بود  احسان بسیار خودش را کنترل کرد که بالا نیاورد صحنه ای که


دیده بود را هیچوقت خارج از دنیای گیم مشاهده نکرده بود ابتدا میخواست که سریعا مغازه را ترک کند اما کنجکاوی بر او غلبه کرد و نزدیک جسد شد تا بیشتربررسی کند که ناگهان نانوا چشمم را باز کرد و به !!!!.صورت وحشیانه ای به احسان حمله ور


شد بله او یک زامبی شده بود.


________________________________________________فصل اول قسمت دوم (سرنوشت یک دوست)_____________________________-


احسان با دیدن این صحنه شروع کرد به دویدن و مرد نانوا آهسته آهسته  داشت به دنبال وی میدوید احسان سعی میکرد که از تمام توان خود برای دویدن به سوی خانه استفاده کند او همینطور به دویدن ادامه داد که ناگهان پایش لا به لای میله های حفاظتی سرپوش چاه فاظلاب گیر افتاد زیرا او دارای قدی معادل یک متر و هشتاد سانتیمتر با جثه ای بسیار لاغر بود وقتی میگویم لاغر یعنی اینقدر بود که


از میله ها عبور کند نفس های وی به شماره افتاد بود فکر اینکه بخواهد اسیر دندان های نانوا شود داشت اورا دیوانه میکرد او وقت زیادی نداشت ولی در عین حال تمامی سعی خود را برای رهایی از چنگ میله ها و مرد نانوا کرد که در آخر نا امید شد او دیگر به حال خود نبود خشم و ترس به مانند گرگی گرسنه بدنش را در برگرفته بود و وی را ضعیف و ضعیف تر میکرد که ناگهان دوستش


آرش را دید که با پلاستیک خریدهایش  در گوشه کوچه مشاهده کرد  با تمام توان فریاد میزد: آرش کمک آرش من اینجا گیر کردم آرش در ابتدا گمان کرد که اشتباه کرده ولی وقتی اندکی دقت نمود دوستش احسان را دید نزدیک وی شد و گفت سلام آقا احسان چی شده ؟ احسان با حالت عصبی گفت زود باش آرش وقت نداریم همه چی داره بهم میریزه کمکم کن بیام بیرون آرش هم که موقعیت را دید


در فکر سواستفاده افتاد و گفت :احسان یادته یه بازی جدید اومده بودو من پول نداشتم بخرمش و تو بهم قرض ندادی ؟ احسان گفت : دیوونه شدی پسر ؟ این قضیه مال صد سال پیشه توروخدا کمکم کن بعدا جبران میکنم -اصلا هم فک کردی بچه گیر آوردی احسان ؟ عمرا با این حرفا گولتو بخورم.کم کم داشت صدای مخوف مرد نانوا نزدیک و نزدیک تر میشد و آرش همچنان درگیر رفتار بچه گانه


اش بود احسان تقلا میکرد که آرش تورو خدا بهم کمک کن اما آرش هیچ توجه ای نمیکرد که ناگهان مرد نانوا انگار طمع دو طعمه در دلش انگیزه انداخته بود و با سرعت بسیار زیاد ی شروع به دویدن به سمت آن دو پسر کرد و در یک حرکت آرش را گرفت و به طرز وحشتناکی به قتل رساند در حینی که نانوا مشغول به آرش بود احسان شوکه و بی حرکت شد وی صحنه مرگ دوستش را جلو


چشمانش مشاهده نمود آرزو میکرد که بتواند فریاد بزند بله این واقع در دنیای بازی نبود که با چند کلیک بشود همه چیز را به عقب برگرداند اما احسان باید کاری میکرد تنها کاری که کرد پلاستیک خریدهای آرش را به صورت آهسته برداشت و در اون یه اسپری خوشبو کننده بود درضمن پدر احسان یک امداد گر  ماهر است و از بچگی به احسان موارد اولیه ی امداد را آموزش داده بود پس احسان با


استفاده از آموزش هایی که دیده بود اسپری را برداشت و به رو ساق پای خودش اسپری کرد تا پایش لیز شود سپس به آرومی پای خودش را آزاد کرد کاملا کبود و کوفته شده بود به آهستگی از پشت سر مرد نانوا عبور کرد و شروع کرد به دویدن به سوی خانه.


____________________________________________ فصل اول قسمت سوم (شروع ماجراجویی خطر ناک بخش اول) ______________________________________


احسان دوان دوان به خانه رسید زنگ در را مثل دیوانه ها میزد مادر احسان با حالتی عصبی آیفون را برداشت و گفت:چته پسر چرا زنگ درو از جا درآوردی؟؟ احسان گفت:چیز نیست دروبازکن اینجا سرده.احسان با حالتی پریشان وارد خانه شد مادروپدرش گفتند: خدا بنده آقا احسان چی شده پریشونی ؟؟؟؟ احسان قادر به تکلّم نبودانگار که تازه فهمیده بود چه بر سرش آمده و چه حوادثی را مشاهده


نموده است تمام فکر و ذکرش برروی مرگ دوستش و نان وا متمرکز بود عذاب وجدان گرفته بود که نتوانسته بود به دوستش کمک کند احسان در افکار خود غرث بود که با صدای پدرش به حال خود آمد  پسرم ؟:چی شده حواست پرتی اتفاقی افتاده ؟ کمکم دارم نگرانت میشم  .احسان به دروغ گفت که در راه کسی تلاش کرده بود کیف پولش را بزند سپس به سرعت وارد اتاقش شد و در را


محکم بست بغض گلویش را گرفته بود نمیدانست باید چکار کند از تجربه بازی های ویدیوئی در یافت که اگر این ویروس فراگیر شود 4 چیز بسیار کمیاب و مهم میشود دارو ،اسلحه ،غذا و سوخت همینطور که درحال فکر بود با خود می گفت پدر من یک امداد گر هستش پس چندان  مشکلی با دارو نباید داشته باشیم چون کیف کاری بابا همیشه پر دارو هستش پس فعلا مشکلی نداریم. سپس نوبت


اسلحه بود که خب یافتن آن برای یک پسر 15 ساله تا حدی غیر ممکن بود اندکی فکر کرد که از کجا میتوان اسلحه پیداکرد که ناگهان به یاد آورد که پدر دوستش حمید پلیس است و آن ها قبلا هم مخفیانه با کُلت های کمری او ور رفته بودند و حتی یکبار اشتباها شلیک کردند ولی صدمه ای ندیدند .پس بی درنگ تلفن را برداشت و به حمید زنگ زد .این داستان ادامه دارد 


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فصل اول قسمت چهارم ( شروع ماجراجویی خطرناک بخش دوم) ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


تلفن بعد از 30-35 ثانیه بوق خوردن برداشته شد و احسان بی آنکه سلامی بکند فورا گفت حمید کجایی ؟؟؟ حمید هم گفت:دارم آماده میشم با پدر و مادرم بریم بیرون - نه تو نباید بری ببین حمید قضیه پیچیدست بمون تو خونه دراروهم قفل کن ومنتظر خبر من باش من دارم میام اونجا. تا حمید خواست علّت را بپرسد تلفن شروع به زدن بوق اِشغال کرد احسان حتی نمیخواست لحظه ای درنگ کند


و فورا کوله پشتی اش را برداشت و در آن اندکی کلوچه دارو،چراغ قوه،گوشی موبایل و خنجری که پدر بزرگش به او داده بود را برای مواقعی که نیاز دارد از خودش دفاع کند درون کوله پشتی گذاشت لباس های گرم و کفش کوه نوردی محکمش را پوشید به علت حجم کفش احتمال اینکه دوباره پایش درون جایی گیر کند کم تر بود سپس به پدر و مادرش گفت: من میرم خونه حمید با هم درس


بخونیم و شتابان دوچرخه اش را برداشت و با سرعت برق به سوی خانه حمید شتافت در مسیر درخت های مرده و یخ زده و برف و کولاک رنگ مرده ای به شهر داده بود  خیابان ها خلوت بود پرنده پر نمیزد احسان با دیدن این منظره دریافت که اگر در دردسری بی افتد هیچکس نیست که به او کمک کند ساعت 5:35 دقیقه بعد از ظهر بود احسان میبایست سریعا به خانه حمید میرسید وگرنه در


تاریکی شب خدا میداست چخبر است بعد از 15 دقیقه رکاب زدن احسان به سردر خانه حمید رسید سپس تلفنش را از کیفش درآورد تا به حمید خبردهد در را باز کند حمید در یک خانه ویلایی قدیمی زندگی میکرد که در آن توسط میله های فلزی با ستاره های طلائی رنگ تزئین شده بود و دیوارهای بلند این خانه میتوانست پناه گاه امنی در مقابل زامبی ها باشد چند دقیقه طول کشید که حمید آمد ودر


را بازنمود و گفت : به به آقا احسان خوش اومدی رفیق ترس و پریشانی در چهره احسان موج میزد وی بی توجه به حرف های حمید وارد خانه شد و به حمید گفت که در را قفل کند حمید همچنان سردرگم بود که علّت این رفتارهای احسان چه میتواند باشد. این داستان ادامه دارد


_____________________ فصل اول قسمت پنجم (شروع ماجراجویی خطرناک بخش سوم) __________________________________________




حمید و احسان هردو وارد خانه شدند احسان پرسید که آیا پدر و مادر حمید خانه اند یا خیر حمید هم پاسخ منفی داد این وضع به نفع احسان بود چون میتوانست به سادگی اسلحه پدر حمید را بردارد. خانه غرق در سکوت بود حمید فقط به احسان زل زده




بود سکوت خانه با صدای احسان شکست او روبه حمید کرد و گفت:ببین حمید من صبح چیزایی دیدم که فقط تو بازی و فیلم ها و قصه هاست سپس تمامی ماجرا را برای حمید تعریف کرد حمید ابتدا باورش نمیشد اما وقتی ترس را در لرزش دستان




احساندید کم کم باور کرد سپس او از احسان پرسید حالا چه کنیم ؟ احسان با حالتی مِن مِن کنان گفت: ببین حمید ما به اسلحه نیاز داریم خدا میدونه با هردقیقه که اینجا نشستیم چند نفر زامبی میشن اول باید بفهمیم چی باعث این قضیه شده




 حمیدگفت:خب شاید اشتباه میکنی آخه چطور ممکنه - من اشتباه میکنم ؟؟؟ پسر دارم بهت میگم آرشو جلو چشام دوتیکش کرد فک کردی من روانیم ها ؟ - باشه قبول تو درست میگی آخه اسلحه از کجا بیاریم ؟ - بابا یکم به مخت فشار بیار خیر سرت




بابات پلیسه - چی ؟ دیوونه شدی ؟؟ احسان من نمیتونم همچین کاری کنم - چرا نتونی ؟ قبلا هم چندین بار اینکارو کردیم - یادت رفته دفعه قبل چی شد ؟تازشم درسته اونا زامبی ان ولی آدمای واقعی ان واقعا می خوای آدم بکشی دست بردار - باشه




تو راست میگی باید یه کار دیگه کنیم حمید گفت:باشه من فعلا میرم یه لیوان آب بخورم بیام مدتی گذشت ولی خبری از حمید نشد احسان متوجه صدای جیغ و فریاد شد وقتی صدارا دنبال کرد دید که. این داستان ادامه دارد



 ___________________ فصل اول قسمت ششم (شروع ماجراجویی خطرناک بخش چهارم) ______________________________________________


احسان وقتی به دنبال صدا رفت حمید را دید که دشات از درد به خود میپیچید و فریاد میزد که احسان تورو خدا کمک کن دارم از دل درد میمیرم احسان دستپاچه شد و چون در کوله پشتی اش دارو داشت فورا یک قرص دیفینوکسیلات در آورد و به حمید داد و گفت بیا اینو بخوری خوب میشی اما حمید هیچ حرکتی نمیکرد صورتش سفید شده بود و گلویش متورم احسان اندکی نزدیک تر شد و گفت : حمید ؟ صدامو میشنوی ؟ پسر چت شد یهویی ؟ هنوز صحبت های


احسان تموم نشده بود که حمید به احسان حمله ور شد و وی را به روی زمین انداخت و با صدایی مخوف میخواست که گلوی احسان را پاره کند احسان ابتدا به صورت او لگدی زد تا وی را دور کند منتها حمید دوباره به طرز وحشیانه ای به روی احسان پرید احسان دریافت که تنها چاره کشتن حمید است وی دوست نداشت که بهترین دوستش را بکشد ولی به ناچار میبایست که این کار را میکرد بدن احسان در حال ضعیف شدن بود و وی دنبال راهی برای کشتن حمید


بود که ناگهان خنجری که در کیفش گذاشته بود را به یاد آور فکر خنجر به او انگیزه داد و با لگدی سخت حمید را به گوشه ای پرتاب کرد و سینه خیز به سمت کیفش رفت و خنجر را از کیفش خارج کرد و سریعا خنجر را در شقیقه حمید فرو کرد سپس حمید به گوشه ای افتاد خنجر همچنان در شقیقه او بود احسان شوکه شده بود دست و پایش را جمع کرد و حق حق کنان به گوشه دیوار تکیه زد جسم بی جان حمید رو بروی او افتاده بود او با چشمانی باز به احسان


زل زده بود احسان در فکر بود که چگونه حمید به زامبی تبدیل شده بود سپس دل درد را یادش آمد او میبایست فکر میکرد که علت دل درد چیست غذای آلوده تغذیه نامناسب یا آب آلوده ناگهان چشمان احسان برقی زد بله درست بود آب آلوده تنها تفاوتی که حمید با احسان داشت این بود که بیشتر اوقات آب لوله میخورد احسان دریافت که حتما در آب چیزی هست که باعث تغییر مولکول های بدن به صورت ناگهانی میشود پس او تصمیم گرفت با استفاده از دانش های


زیست شناسی و شیمی خود آب را آزمایش کند . این داستان ادامه دارد


_______________ فصل اول قسمت هفتم (گم شدن مادر و پدر احسان) ____________________________________________________


احسان شوکه شده بود به سرعت از خانه حمید خارج شد دوچرخه اش را برداشت و به سوی خانه خودشان به راه افتاد در راه قطرات اشک از چشمان احسان جاری شد سرما هوا چشمان اورا میسوزاند ساعت 9 شب بود وی میبایست سریعا خود را به خانه میرساند پیش از این که گرفتار زامبی ها شود پس از دقایقی رکاب زدن احسان به در خانه رسید بی درنگ پیاده شد و زنگ در خانه را زد


هرچه زنگ میزد جوابی نمیشنید تلفن همراه خود را در آورد و به خانه شان زنگ زد پس از چندین بار زنگ زدن به خانه نا امید شد سپس به تلفن همراه پدرش زنگ زد بازهم کسی تلفن را بر نداشت مادر احسان هم مثل همیشه تلفن همراه خود را در خانه جا گذاشته بود  پدر و مادر احسان به او قبلا گفته بودند که برای مواقعی که کسی خانه نیست کلید خانه را در محفظه بالای آیفون مخیمیکنند 


پس احسان کلید را برداشته و درب خانه را باز کرد درخانه سکوت سرد و مرده ای حاکم بود  او غرق در افکار خویش بود فکر اینکه بهترین دوستش را کشته بود داشت او را آزار میداد سپس یادش افتاد که باید آب را آزمایش کند اما چگونه ؟ مادر احسان در دانشگاه رشته شیمی خوانده و در گذشته در دانشگاه شیمی تدریس میکرده است پس احسان میبایست صبر کند تا مادرش به خانه برگردد


اما مشکل این بود پدر و مادر احسان کجا هستند ؟ احسان بسیار مضطرب و عصبی شده بود دستهایش به شدت لرزش داشت احسان چندان حال خوشی نداشت اندکی گذشت و ناگهان برق خانه قطع شد احسان وحشت زده از جای خود پرید . این داستان ادامه دارد


___________فصل اول قسمت هشتم (گم شدن مادر و پدر احسان قسمت دوم)___________________________________________________


تمام خانه تاریک شده بود نور ماه از درز در ساختمان وارد خانه میشد احسان از قطعی برق ترسیده بود او با اینکه هیچ نمیدید سعی کرد که چراغ قوه ای را که قبلا در کوله پشتی اش گذاشته بود را بردارد و با استفاده از آن راه خود را به داخل حیاط بیابد اما هرچه میگشت کیف را نمیافت مدتی را به جستجو صرف کرد ولی چیزی نیافت سپس به امید وصل شدن مجدد برق خانه گوشه ای نشست حال احسان انقدر آشفته بود  که حتی به ذهنش نرسید که از نور تلفن


همراهش استفاده کند تا راه را به داخل حیاط بیابد پس از گذشت 30 دقیقه همچنان برق وصل نشده بود پس احسان دوباره سعی در جستجو کیف خود کرد در حین جستجو ناگهان دست احسان به چیزی اصابت کرد احسان به صورت ناخودآگاه دست خود را پس کشید و اندکی به عقب پرید او تعجب کرده بود و با خود می گفت: این چی بود دیگه ؟ که ناگهان دو چیز قرمز را مشاهده نمود اندکی که دقت کرد دید آن دو چیز قرمز دارد به او نزدیک و نزدیک تر میشود بله


آن دو چیز در واقع دو چشم بودند احسان متوجه شد که در خانه آن ها زامبی وجود دارد شروع کرد به دویدن وی نمیدانست که به کجا میرود فقط میدوید در حین دویدن بارها و بارها پایش به پایه مبل و لبه دیوار و غیره برخورد کرد درد پاهایش داشت قوت دویدن را از وی میگرفت که ناگهان یادش به تلفن همراهش افتاد و سریعا آن را از جیبش خارج کرد مشاهده نمود که زامبی بیخیال او شده و در گوشه ای از هال خانه به حالتی قوز کرده ایستاده احسان نیاز به


فکر کردن داشت او نمیدانست باید چیکار کند آیا ممکن بود آن زامبی پدرش باشد ؟ کمی دقت کرد و دید که زامبی قدی کوتاه با موهای نسبتا بلند دارد پس پی برد که ان زامبی پدرش نیست تنها راهی که داشت این بود که از آشپزخانه چاقو بردارد پس باحالتی چهار دست و پا به سمت آشپز خانه حرکت کرد صدای مخوف زامبی دل احسان را میلرزاند کوچکترین صدایی ممکن بود باعث جلب توجه زامبی شود احسان نفس را در سینه حبس کرده بود با همان حالت وارد


آشپزخانه شد از کشوی بالایی کابینت تیز ترین چاقو را برداشت او با خودش میگفت:مامان حتما منو میکشه این چاقو را مامان بزرگ بره خونه جدیدمون بهش داده اه احسان چی داری میگی با خودت تمرکز کن! سپس چاقو را برداشت خواست که از آشپز خانه خارج شود که ناگهان کسی اورا صدا زد او سرش را برگرداند و دید که مادر او زیر میز ناهار خوری قایم شده است او با تعجب گفت : مامان ؟ اون زیر چیکار میکنی ؟ مادرش با حالتی که ترس در چهره


اش موج میزد و صورتش رنگ به خود نداشت مِن مِن کنان گفت : احسان نمیدونم چیشد آقا جمشید اومده بود خونه تا بابات درمورد کار صحبت کنه من رفتم تو آشپزخونه آب بیارم که یهو صدای باباتو شنیدم که داره میگه زنگ بزن اورژانس تا اومدم بیرون ببینم چیشده آقا جمشید حمله کرد به بابات قیافه آقا جمشید عوض شده بود اصلا مثل قبلش نبود احسان حرف مادرش را قطع کرد و گفت وقت نداریم . این داستان ادامه دارد


________________ فصل اول قسمت نهم ( خلاص شدن از خانه ) ________________________________________________________________________


باید بریم دنبال بابا بگردیم مادرش به او گفت : ولی پسرم مگه میشه ببین یه هیولا تو خونست چطوری میخوایم ازش رد بشیم ؟  -مامان من یه نقشه دارم میتونی از تو اتاق کارت بهم یه اسید قوی دستکش محافظ و یه سرنگ شیشه ای بدی ؟ - چی تو کلته پسر ؟ - مامان الان وقت توضیح دادن نیست میتونی این کارو بکنی یا نه ؟ من مراقبتم اگه خطری تهدیدت کرد از پشت با چاقو میزنم تو


گردنش - چی میگی پسر دوست باباته ها - مامان چشماتو باز کن اون همین الانشم مرده مادر احسان تقریبا راضی شده بود که هیچ راهی غیر از کشتن آن زامبی وجود ندارد پس تصمیم گرفت که وسایل مورد نیاز احسان را برایش بیاورد سپس به حالتی نیمه نشسته نیمه ایستاده آرام آرام به سوی اتاق کارش راه افتاد اتاق کار وی در سمت چپ آشپز خانه واقع شده بود وی برای رسیدن به اتاق


کارش میبایست از کنار هال رد میشد که زامبی در آنجا ایستاده و در انتظار طعمه بود دستهایش به شدت لرزش داشت قلبش تند تند میزد نفس هایش کوتاه شده بودند اندکی جلو رفت و به جایی رسید که دیوار راهرو به ورودی هال منتهی میشد و میبایست از یک طاق خالی به طول پنج متر عبور میکرد در این مسیر اگر کوچک ترین صدایی میداد زامبی اورا به قتل میرساند او در کنار دیوار پناه


گرفته بود و در انتظار فرصتی برای عبور بود ناگهان لحظه زامبی توجه اش به طرفی غیر ازجایی که مادر احسان بود جلب شد  مادر احسان فرصت را غنیمت شمرد و آرام آرام شروع به حرکت کرد و توانست خود را به آن طرف طاق برساند وی نگاهی به دور و بر انداخت و زمانی که احساس امنیت کرد خواست از جای خودش برخیزد هنگامی که از جای خود برخواست بدنش به گلدان خورد


و گلدان افتاد و شکست صدای شکستن گلدان  توجه زامبی را جلب کرد و شروع کرد به آمدن به سمت مادر احسان مادر احسان سعی کرد هرچه سریعتر خود را به اتاق کارش برساند و شروع کرد به دویدن وی خود را سریعا به اتاق کارش رساند و در را هم قفل نمود سپس از زیر در مشاهده کرد که زامبی در راهرو ایستاده است هیچ راه فراری نبود وی تمرکز خود را از دست داده بود او


میبایست چه کار میکرد ابتدا وسایل احسانو تهیه میکرد یا جان خودش را نجات میداد ؟ این افکار ذهن مادر احسان را به خود مشغول کرده بودند که ناگهان برق خانه وصل شد چطور ممکن بود ؟ آخر دلیل برق شدن برق این بود که پدر احسان فیوز هارا زده بود که وی و مادر احسان بتوانند از تاریکی برای پنهان ماندن استفاده کنند  پس امکن نداشت بدون کمک کسی برق مجدد وصل شود از این


ها گذشته حالا که همه جا روشن بود فرار بسیار سخت تر از قبل شده بود او میبایست کاری میکرد ابتدا دراور مدارک خودرا پشت درب ورودی اتاق گذاشت تا از حمله ناگهانی زامبی در امان باشد سپس یک کیف چرمی را برداشت و سپس تمامی لوازم مورد نیاز احسان را درون کیف گذاشت حال نوبت زامبی بود وی در فکر بود که چکار کند که ناگهان چشمش به تلفن همراهش بر روی میز


افتاد سپس تلفن را برداشت و سریعا به تلفن خانه شان تماس گرفت صدای زنگ تلفن خانه باعث شد که زامبی حواسش به سمت تلفن پرت شود . این داستان ادامه دارد 


________________ قسمت آخر فصل اول ( جدایی تلخ ) ___________________________________________


زامبی به سمت تلفن حرکت کرد سپس مادر احسان به آرامی درب اتاق را باز نمود و آرام آرام به سوی آشپزخانه رفت کل چراغ های راهرو و هالروشن شده بود و مادر احسان شانس خیلی کمی برای فرار داشت وی اندکی سینه خیز به سمت انتهای دیوار رفت و پشت دیوار پناه گرفت حالا نوبت احسان بود احسان از قبل پشت دیوار روبرو مادرش پناه گرفته بود وی با اشاره به مادرش گفت که


سرنگ را پر از اسید کند و به سمت خودش به روی زمین سر دهد مادرش این کار را کرد سپس احسان سرنگ شیشه ای را برداشت و آرام آرام به سمت زامبی حرکت کرد وی با خودش میگفت _ احسان آروم باش مثل شیو کردن تو لست آف آس میمونه دست چپتو حلقه میکنی دور گردنش سرنگو میزنی تو رگ سمت راست گردنو تموم میشه وی نفسش را در سینه اش حبس کرده بود کوچک


ترین صدایی موجب مرگش میشد او بسیار نزدیک به زامبی شده بود چیزی نمانده بود که زامبی را بکشد که ناگهان صدایی بلند آمد که میگفت : احســـان مراقب باش برو عقب برو عقب آن صدا صدای پدرش بود زامبی متوجه صداشد و ناگهان سرش را برگرداند و مشتش با سرعت زیادی به گیج گاه احسان خورد احسان بیهوش به روی زمین افتاده بود پس از گذشت تقریبا 40 ثانیه دوباره به حال


خودش امد و دید که زامبی با پدرش درگیر شده است هوش و حواس کاملی نداشت اما فهمیده بود که پدرش به کمک نیاز دارد کنار دست راستش سرنگ به روی زمین افتاده بود سرنگ را برداشت و با سرعت هرچه تمام شروع به دویدن به سوی زامبی کرد هرچه نیرو داشت در پاهایش گذاشت و با  یک پرش بلند به پشت زامبی پرید و دیوانه وار سرنگ را به درون گردن زامبی فرو کرد تمام


اسید را تزریق کرد سپس بی حال به روی زمین افتاد و بیهوش شد اسید قسمت های سالم پوست زامبی را مثل خوره میخورد سپس زامبی به روی زمین افتاد و مرد. احسان با صدای پدر و مادرش بیدار شد آنها با هم میگفتند : احسان ؟ احسان خوبی ؟ تورو خدا جواب بده بیدار شو احسان پاشو احسان کم کم چشم هایش را گشود و گفت من خوبم آن ها گفتند چه خبر شده ؟ این چی بود احسان هم


گفت قضیه اش پیچیدست و سپس تمام وقاع را تعریف نمود پدر و مادرش گفتند وقت نیست باید از اینجا بریم ناگهان در حیاط شروع به کوبیدن شد مردی با صدایی بلند میگفت کسی خونه نیست ؟ جواب بدید و مشتهایش را محکم به درب میکوبید پدر احسان گفت : من میرم ببینم کیه احسان گفت مراقب خودت باش پدر احسان رفت و درب را باز کرد یک مرد ارتشی با یک لیست در دستش گفت آقا


شهر به حالت آماده باش در اومده خونه شما امن نیست ارتش چند تا پایگاه امن در سطح شهر ایجاد کرده لطف کنید هرچه سریعتر به سوالات من پاسخ دهید سوالات به این صورت بود : یک چند نفرید ؟ دو آیا در چند روز اخیر حالت های خاصی مثل تهوع یا دلدرد یا چیز هایی نظیر این ها داشته اید سه آیا کسی در خانه شما به بیماری خاصی ابتلا دارد ؟ پدر احسان سوالات را به این صورت


پاسخ داد: ما سه نفریم من و همسرم و پسرم او پانزده سالش هست و مبتلا به دیابت هست ولی در چند روز اخیر همه حالمان خوب بوده مرد ارتشی فت بسیار خب لطفا سریعا داروهای پسرتان را بردارید ما باید شمارا به پایگاه های خودمان منتقل کنیم همچنین اگر تخصص خاصی هم دارید به سرگروه تیم انتقال دهندتون گزارش بدید الان هم سریع باشید که کامیون انتقال دهنده تا دقایقی دیگر میرسه


پدر احسان تشکر کرد و درب را بست و رفت در خانه و موضوع را برای سایرین توضیح داد سپس وسایل مورد نیاز را در کوله پشتی احسان گذاشت و همگی به اتفاق هم خانه را ترک کردند احسان با خود میگفت دلم خیلی برای این خونه تنگ میشه کامیون های انتقال دهنده رسیده بودند و فضایی به شدت امنیتی برقرار بود شهر مانند میدان جنگ شده بود احسان هیچوقت از نزدیک این وضعیت را


ندیده بود هرچند بار ها در بازی های خود این وضعیت را تجربه کرده بود سرباز هایی با اسنکرهای خود مردم را اسکن میکردند و در صورت تشخیص چیز مشکوکی به سرعت آن هارا به یک خودرو جداگانه منتقل میساختند در این میان درجه داری بود که مردم را بر اساس معیار هایی گروه بندی میکرد و مرتبا با صدای بلند میگفت زن های بارداد کامیون سبز بچه ها کامیون سفید سالمندان


کامیون نارنجی زوج ها کامیون زرد و ... احسان کم کم داشت از این فضا وحشت میکرد هوا سرد بود چشمان احسان به سوزش افتاده بود ناگهان افسری به او گفت هی بچه تو این لیست نوشته دیابت داری باید بری تو اون کامیونی که اون گوشست احسان گفت من با پدر و مادرمم با هم میریم افسر گفت نمیشه پسر جون بابا و مامانت باید برن به کمپ جنوب غربی شهر بچه ها و بیماری های خاص


هم میرن کمپ شمالی سپس دست احسان را گرفت و به زور اورا به سمت کامپیون ویژه برد مادر احسان گریه میکرد التماس میکرد که اورا نبرند اما فایده ای نداشت سربازان جلو او ایستاده بودند تا نتواند به سمات احسان برود احسان نیز گریه میکرد که اورا نبرند بارش برف شدت گرفته بود صورت مادر احسان در لا به لای دانه های برف نا واضح بود و فقط صدای او که بلند بلند گریه میکرد


و التماس فضارا غمگین کرده بود سالمندان و سایر افرادی که حال مادر احسان را میدیدند غمگین شده بودند سپس صدای سرگروه کامیون ویژه بیماران خاص به گوش میرسید که میگفت ظرفیت تکمیل شد راه بیوفت صدای استارت کامیون ناراحتی مادر احسان را دوچندان کرد سپس کامیون شروع به حرکت کرد و از دید او محو میشد . این داستان ادامه دارد


 


 


سخن نویسنده: با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیزم اول از همه میخواستم تشکر کنم بابت حمایتاتون که مایه دلگرمی من بود و بهم انگیزه نوشتن میداد اولین باری که ایده نوشتن این داستان به ذهنم رسید به این صورت بود که داشتم با یکی از اشناها در این مورد حرف میزدم که اگر شهر پر از زامبی بشه چیکار میکردیم و همین بحث موجب شد که من به این فکر کنم چرا واقعا نباید


 


یک ایرانی داستانی در این مورد بنویسه در ابتدا فک نمیکردم که اصلا از این داستان استقبالی بشه و هیچ امیدی نداشتم اما از قسمت دوم به بعد فهمیدم که باید این داستان ادامه پیدا کنه چون آینده خوبی داره از اینا که بگذریم میخوام ازتون یه معذرت خواهی کنم بابت همه چیز تاخیر های پشت سر هم بی کیفیتی بعضی از قسمت ها و سوتی های که میدادم در کل بخاطر همه چیز و امروز بلاخره


 


فصل اول این داستان هم تمام شد که البته به معنی تمام شدن داستان زندگی یک گیمر نیست اگر خدا یاری مان کرد حدودا یک حداکثر دو هفته دیگه فصل دوم را استارت میزنم انشالله که بتوانم داستان را به کیفیت مطلوب برسانم با تشکر از همراهی شما عزیزان . یا حق 


 


به نام خدا


با عرض سلامی مجدد خدمت کاربران عزیز وبسایت پردیس گیم بنده بازگشتم با فصل جدید داستان زندگی یک گیمر و رسما فصل دوم را از همین امروز و همین ساعت و همین دقیقه و ثانیه استارت میزنم امیدوارم که از این فصل هم استقبال بشود و ممنون از دوستانی که در فصل پیش به گرمی حمایت و استقبال کردند :)


 


_________________________________ فصل دوم قسمت اول (شروعی مجدد) ________________________________________


سی سال بعد... 


ساعت هفت صبح کمپ شماره 10 


 


احسان با صدای وزوز رادیو وحشت زده از خواب پرید ترس در چشمانش موج میزد سال ها بود که او نتوانسته بود با آرامش خاطر و آسودگی استراحت کند گویی خاطرات بد و غم ها همدم او شده بودند وی با بیحوصلگی از جایش برخواست و به سمت دستشویی رفت


شیر آب را باز کرد و دست و صورتش را شست آب به شدت سرد بود و دست و صورت احسان از شدت سرمای آب سرخ شد وی آهی کشید و از دستشویی خارج شد به روی مبل چرمی پاره پاره ای که در اتاقش بود لم داد و از پنجره بیرون را تماشا میکرد تنها خرابه هایی


قابل مشاهده بود همه چیز نابود شده بود احسان با افسوس سیگاری روشن نمود و به فضای کمپ خیره ماند صدای خش خش برگ ها فضارا پر کرده بود نور آفتاب از روزنه در وارد اتاق میشد و فضای سرد و تاریک اتاق را روشنی میبخشید احسان از جیب پیرهن نیمه پاره


خود عکس والدینش را بیرون آورد و با حالتی پر بغض به آن خیره ماند در همین حال قطره اشکی مهمان چشمان او شد او در افکار خویش غرق بود و دائما میگفت که چقدر دلم برایتان تنگ شده پس از این که احسان اندکی با خود خلوقت نمود از جایش برخواست عصا خود


را برداشته و لنگان از اتاق خارج شد و به سمت دکل مخابرات کمپ شماره 10 رفت پس از این که وارد بخش ارتباطات شد بیسیم هارا روشن نمود و سعی کرد که پیغام کمک بفرستد صدای روباتیکی تعداد پیغام های کمک را میشمرد پانصد هزار و یک پانصد هزار و دو مثل


اینکه احسان سال ها بود که در این کمپ زندانی شده است سپس او از اتاق خارج شد و به انبار غذا کمپ رفت و چند کنسرو تن ماهی برداشت تا برای صبحانه چیزی خورده باشد . این داستان ادامه دارد 


 


سخن نویسنده : شاید با خوندن این قسمت گیج شده باشید که بر سر احسان و داستان ما چه آمده اما نگران نباشید ما در داستان فلش بک هایی خواهیم داشت که کاملا روشن میکند قضیه از چه قرار است پس با قسمت های بعدی همراه باشید با تشکر :)


_________________________فصل دوم قسمت دوم ( آغاز ماجرا) _____________________________________________________


سی سال قبل 


ساعت 4:45 دقیقه صبح


کامیون حمل بازماندگان شروع به حرکت کرد و راننده با بیسیم خبرداد که راه را باز کنند تا بتواند عبور کند احسان غمگین و خاموش نشسته بود در طول مسیر او مناظر مرده شهر را مشاهده مینمود گویی دنیا نفس های آخرش را میکشید شهر به


قبرستانی عظیم مبدل شده بود دیدن اجساد مردمان شهر احسان را آزار میداد او نمیتوانست باور کند که چنین اتفاقی رخ داده باشد او به شدت بغز کرده بود اندک اندک بغض او به گریه تبدیل شد او سرش را میان دوپایش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن احسان در


حین گریه کردن ناگهان صدایی را شنید هی تو! پیست الو صدامو میشنوی ؟ باتو ام بچه سوسول ! احسان سرش را بلند کرد رو به روی او پسری لاغر اندام با صورتی خشک و بی روح نشسته بود لباس های کهنه ای به تن داشت و کفش هایش پاره شده بودند شلواری


پارچه ای به رنگ قهوه ای به پا داشت که کاملا نخ نما شده بود. احسان رو به پسر کرد و گفت: بله ؟ پسرک گفت -اسمت چیه ؟ -احسان -چرا گریه میکنی ؟-چون از خانوادم جدا شدم پسر نیش خندی زد و با تمسخر گفت خب که چی ؟ الان باید نازت کنم ؟ احسان گفت:


درست حرف بزن تو هم از خانوادت جدا شدی تو هم باید ناراحت باشی پسر گفت : هه دیگه یکم واسم دیر شده زانو غم بقل کنم خانواده من اگه خانواده بود نمیزاشت منو تو خیابون پیدا کنن -شرمنده من نمیدونستم پسر حرف احسان را قطع نمود و با حالتی عصبی


گفت: شرمنده بودن تو به چه درد من میخوره ها ؟ سپس شروع کرد به خوردن ناخون هایش و اندکی بعد از احسان پرسید که چن سالش است و احسان هم پاسخ داد سپس خود را معرفی نمود و گفت : من پدرامم 17 سالمه تو خیابونا بزرگ شدم و تاحالاشم خودم خرج


خودمو در آوردم سپس دستش را به نشانه دوستی جلو آورد و احسان و پدرام به هم دست دادند. احسان رو به پدرام کرد و گفت مارو کجا میبرن ؟ - هه خودت چی فکر میکنی ؟ - فک میکنم میبرنمون یه جای امن - هه به همین خیال باش مارو فک کردی مردم خود به خود


زامبی میشن ؟ مارو هم به سرنوشت این زامبیا دچار میکنن - مطمنی ؟ -صد درصد - خب چیکار کنیم ؟ - ببین بچه سوسول تور نمیدونم ولی من عمرا برم به کمپ اینا تاحالاش رو پا خودم بودم از این به بعدم یه جور سر میکنم  فقط اینو بهت بگم که اگر تو کمپ بمونی


محاله باز بابا مامانتو ببینی - خب نقشت چیه ؟ ادامه این داستان در قسمت بعد......


_____________________________________فصل دوم قسمت سوم (نقشه فرار)______________________________


ببین نقشمون اینه یک کیلومتر جلو تر یه دوراهی هستش که کامیون یواش میکنه که بپیچه وقتی کامیون سرعتشو کم کرد بهت علامت میدم که بپری پایین -ولی آخه ، پدرام با حالتی عصبی گفت: ولی آخه و درد میخوای از این شرایط راحت شیم یا نه ؟ مگه نمیخوای


مامان باباتو ببینی بچه سوسول ؟ - چرا میخوام - پس خفه خون بگیرو به حرف بزرگترت گوش کن احسان اندکی از رفتار پدرام دلگیر شده بود ولی او ناچار بود که به حرف پدرام گوش کند چون او تنها امید احسان برای دیدن مجدد خانواده اش


بود احسان در افکار خودش غرق بود که ناگهان متوجه شد پدرام دارد با یک دختر تقریبا 13-14 ساله جر و بحث میکند پدرام میگفت : اصلا!، امکان نداره اجازه بدم که تو بخوای با ما بیای فک کردی آسونه بچه ؟ دختر به پدرام میگفت فک کردی زرنگی ؟ اگه


منو نبرید منم به سرباز نگهبانی که اونجا نشسته همه چیزو میگم حرفای دختر داشت پدرام را آتش میزد ولی خب وی از ترس حرفای دختر به ناچار پذیرفت ولی به او گوشزد کرد که بیرون آوردنت از اینجا با ما ولی بقیه راهو خودتیو خودت دختر نیز پذیرفت


کامیون تقریبا نزدیک دوراهی بود و وقت فرار رسیده بود پدرام و احسان و دختر همزمان با هم بر روی تپه ای از خاک که در کنار جاده بود شیرجه زدند و به سرعت از هم جدا شدند و با تمام توان شروع به دویدن نمودند کامیون متوقف شده بود و سرباز


نگهبان به دنبال فراریان بود ولی در آخر ناکام ماند پس سوار کامیون شد و منطقه را ترک نمود بچه ها در تاریکی شب به سختی یکدیگر را یافتند از اینکه توانسته بودند فرار کنند بسیار خوشنود بودند اما تاریکی هوا در دل احسان و دختر هراس انداخته بود


احسان من من کنان به پدرام گفت خب الان برنامت چیه ؟ پدرام گفت نگران نباش یه جای امن این نزدیکیا سراغ دارم سپس رو به دختر نمود و گفت خب خانوم کوچولو مه به قولمون عمل کردیم الوعده وفا حالا نوبت تو هستش راتو بکشو برو دختر با


شنیدن این حرف خشکش زد تازه فهمید که چه قول نا عاقلانه ای داده است بغض گلویش را گرفت و قطرات اشک گونه هایش را پر نمود وی ملتمسانه خواهش میکرد که اورا نیز با خود ببرند اما پدرام قبول نمیکرد و با حالتی خشن نگاهی به دختر کرد و


گفت: الکی خودتو نمیخواد لوس کنی اینکارات برای من هیچ معنایی نداره قول دادی باید پاش وایسی حالا هم برو نمیخوام ببینمت احسان تمام مدت نظاره گر این صحنه بود ناگهان ناخود آگاه با حالتی خشن رو به پدرام کرد و گفت چون خودت تو


زندگیت سختی کشیدی دلیل نمیشه بقیرو آزار بدی یه نگاه به خودت بنداز دلت عین سنگه آخه تو انسانی ؟ این داستان ادامه دارد


_________________________ فصل دوم قسمت چهارم (روزنه آرامش)_______________________________________________-


پدرام گفت : باشه ولی این آخرین باره که بهش کمک میکنیم سپس از کنار جاده سه تکه چوب برداشت و گفت بیاین اینارو بگیرین و هوامو داشته باشید که یوقت از پشت زامبی ها بهم حمله نکنن الان میبرمتون به اون جای امن سپس راه افتاد.


سرما استخوان سوز بچه ها را آزار میداد باد شدیدا سردی میوزید و صدای برگ درختان و زوزه گرگ ها فضارا ترسناک میکرد آن ها حدودا 2 و نیم ساعت پیاده روی کردند احسان و دخترک دیگر توانی برای ادامه دادن نداشتند اما پدارم همچنان برای ادامه


دادن راه مصمم بود و مرتبا با لحن توهین آمیزی به احسان و دخترک میگفت بجنبین دیگه بی مصرفا دلتون برای زامبیا تنگ شده ؟ یا شایدم میخواید تو این بیابون بمونید احسان گفت : اما تو گفتی همین نزدیکیاست پدرام: باید تحمل کنید تو این شب


تاریک سخته پیدا کردنش. پس از مدتی چراغ های کوچک کلبه ای نمایان شد و پدرام با لبخنی بر لب گفت آهان خودشه رسیدیم کله پوکا نگفتم نزدیکه ؟ خب حالا حواساتونو جمع کنید ممکنه این دور و بر زامبی باشه سپس به تپه ای از خاک که تقریبا در 


15 متری جنوب غربی کلبه قرار داشت اشاره کرد و گفت شما دوتا پشت اون تپه قایم بشید من میرم داخل کلبرو بررسی میکنم که یوقت زامبی ها غافلگیرمون نکنن احسان گفت : منم میام ! -احمق نشو تو بمون پیش دختره سوپر من ! سپس پاورچین


پاورچین به سمت کلبه رفت و احسان و دخترک پشت تپه داشتند کلبه را نظاره میکدرند پدرام به کلبه رسید و وارد آن شد تقریبا 10 دقیقه ای از وی خبری نشد اما ناگهان صدای فریاد پدرام به بلند شد که میگفت بمیر لعنتی بمیر زامبی لعنتی و صدای


شلیک گلوله ای به گوش رسید احسان گفت باید برم کمکش دخترک گفت نه خواهش میکنم بمون من میترسم -خب پس تو هم با من بیا سپس هردو آرام آرام به سمت کلبه رفتند وقتی وارد شدند پدرام را تفنگ در دست  دیند که بر سر جنازه زامبی


ای ایستاده پدرام به احسان گفت مگه نگفتم منتظر علامت من بمونید ؟ -من فک کردم شاید پدرام سریعا حرف احسان را قطع کرد و گفت وقتی میگم منتظر باش باید منتظر بمونی حتی اگه درحال مرگ باشم -ببخشید دیگه تکرار نمیشه -ولش کن حالا


که همه چیز روبه راه خب فعلا چند روزی جامون امنه این کلبه مال یک شکارچی بوده که قبلا بهش هیزم میفروختم و پول خوبی هم بهم میداد اما خداییش آدم عوضی ای بود بهتر که الان مرد خب بچه ها ما اینجا اسلحه و غذای کافی داریم اما بازم جامون 


امن نیست شماها برید طبقه بالا بخوابید منم میرم ببینم میشه یه کار کرد ماشینی که بیرون پارکرو راه انداخت یا نه . این داستان ادامه دارد ...


___________________ فصل دوم قسمت پنجم ( تنگنا ) _________________________________________________________________


بعد از آن شب پدرام دیگر هیچوقت برنگشت احسان و مینا (همان دختر) هم میدانستند که چه بر سر پدرام آمده از آن شب ده سال گذشته بود احسان و مینا باهم ازدواج کردند و صاحب دو فرزند پسر شدند یک


_____________________________________________________________________________


شبگرد: همیشه یه راه فراری هست فقط باید دنبالش بگردی


 


http://pardisgame.net/terms


_____________________________________________________________________________

WATCHDOGS آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
99 کاربر از WATCHDOGS بابت این پست تشکر کرده اند.
youswf , امیر سجاد , GOD OF JUMP , Ebiram1100 , King of shadows , behdad 47 , bizak , hitmansvarph , amir65 , akane , UN4GIV3N , rakin24 , liverking , BLACK-GAMER , Alirezakm98 , farhad jan , Black Wizard , E M I N E M , BEHRAD_PAYNE , 2inp , gta2013 , mohammadjaleh , connor77 , 10100 , parhamgamer , javadiiiiiiiii , ThreeDog , Man V To , SOROUSH PAYNE , dovahkiin13 , arshiasaberi , Edris9274 , Salar_fashandi , alireza795 , amirreza 2020 , امیر سینا عصاری 1379 , arshia nazarian , sanavaps , ali gamer 18 , Superior , just pc , 0157 , Haytham Templar , ISSAC CLARK , sagad1 , armin_s300 , aalireza2 , Pooya_lutl , ultimated , armandadkhodaei , sadas , sasanis , king shahryar , Connor 2012 , Booker , amir0990 , DANTE11 , Mehran2010 , hoseinharami , PESGOD , mohsen tiz , matrix4221489 , TheLoneGamer , saber_s , TANNER , erfan250 , امیر 7777 , LORDofGaME , کارنج , MR SPEN , Ghost Killer , Lorda , qscd , Ali Driver , فرزاد2012 , okhravy , hossein station , pepsicoola , Aminem , hkp123 , mehdibarca , sam commando , MAXHOLY , agent 13 , Ehsan77 , HITMAN 4477 , 007orgin , planb , hdek , zed 2012 , mhmdhsyn , باحالی , parsa n , sajad_2011 , ALI rghi , ZAKHAR , HAMiD67S , smmousavi , nima262 , 
#2
15 شهريور 1393 ساعت 17:08:05 (2176 روز پيش)
WATCHDOGS
S A N S I R O
تاریخ عضویت:1391/05/21
تشکر کرده: 968
تشکر شده: 763 بار
احساس امروزم:
زود رنج
 
 pc 
 

 مدیران لطفا تاپیک را قفل ننمایید همچنین کاربران عزیز منتظر نظرات انتقادات و پیشنهادات شما هستم.


 


_____________________________________________________________________________


شبگرد: همیشه یه راه فراری هست فقط باید دنبالش بگردی


 


http://pardisgame.net/terms


_____________________________________________________________________________

WATCHDOGS آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
7 کاربر از WATCHDOGS بابت این پست تشکر کرده اند.
tintin , amir_star206 , gta2013 , arshiasaberi , 0157 , eb1381 , smmousavi 
 
#3
15 شهريور 1393 ساعت 17:32:50 (2176 روز پيش)
IiraniangameI
mahmod maghami


تاریخ عضویت:1391/11/24
تشکر کرده: 743
تشکر شده: 691 بار
 pc  ps2  iphone  psvita 
mahmod maghami 
mahmod maghami 
mahmod maghami 
 

میگم پردیس گیم یه چیزی کم داره!


بگو همچین تاپیکی بوده!


داش من،وبلاگ و کلوب رو برا قشنگی ساختن؟


بزرگترین خواننده حال حاضر در دنیا محمودی مقامی است.


IiraniangameI آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
1 کاربر از IiraniangameI بابت این پست تشکر کرده است.
smmousavi 
 
#4
15 شهريور 1393 ساعت 18:05:47 (2176 روز پيش)
sam commando
MR.DARK


تاریخ عضویت:1392/10/05
تشکر کرده: 116
تشکر شده: 285 بار
احساس امروزم:
خوابم میاد!
 
 pc  ps2  ps4 
 

و در آخر به صورت تصادفی به خاطر بوق ماشین در خیابان از خواب پرید


اینم پایانش

sam commando آفلاین
 نقل قول 
3 کاربر از sam commando بابت این پست تشکر کرده اند.
WATCHDOGS , 007orgin , smmousavi 
 
#5
15 شهريور 1393 ساعت 18:19:36 (2176 روز پيش)
mammad78gamer


تاریخ عضویت:1392/12/29
تشکر کرده: 72
تشکر شده: 232 بار
احساس امروزم:
سپاسگذار
 
 pc  ps2  ps4  psp 
 

ادامشو بنویش دیگه ...


  


 


این دنیـــــــــــا سگ کم دارد اما ...
تا نگاه میکنی کفتار و روبه و زالو صفتند اهالی اش و بر اسطبل به جای ذوحافران گراز بسته اند در میان سم پرانی خوک های بیخوال خوار گاهی دلت برای یک درازگوش بی آزار لک میزند . باورکن!

mammad78gamer آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
3 کاربر از mammad78gamer بابت این پست تشکر کرده اند.
WATCHDOGS , Esmirinov , smmousavi 
 
#6
15 شهريور 1393 ساعت 18:29:43 (2176 روز پيش)
GOD OF JUMP
Darkness


تاریخ عضویت:1392/03/19
تشکر کرده: 629
تشکر شده: 230 بار
احساس امروزم:
خجالتی
 
 

سلام


اول از همه برای داستان زیبایی که نوشتی که باعث شد انجمن بعد از مدتی رنگ یک مقاله رو به خودش ببینه تشکر میکنم


و دوم اینکه در چند جای متن غلط املایی وجود داشت(مثل ((میر))که فک کنم منظور مسیر بوده باشه


سوما اینکه خیلی سرسری از اتفاقات و جزئیات میگذری یک نویسنده خوب باید اول از همه قدرت فضا سازی خوبی داشته باشه که شما داری و دوم اینکه قدرت توصیف داشته باشه که شما باید روی این قسمت کمی کار کنی به عنوان مثال شما اگر کتاب زیاد خونده باشی میدونی که  همیشه وقتی کاراکتر داستان وارد محیطی میشه نویسنده ها معمولا یک تا چهار خط راجب به محیطی که واردش شده توضیح میدن.


و چهارما که بزرگترین ایرادی هست که هرکسی از متن شما میتونه بگیره اینه که شخصیت پردازی داستان به شدت ضعیفه مثلا شما هیچی درباره پدر و مادر احسان توضیح ندادی و مهم تر از همه ویژگی های ظاهری احسان رو بیان نکردی اگر شما کتاب های هری پاتر رو خونده باشی کاملا منظور منو میفهمی که به عنوان مثال در اولین جلد کتاب هری پاتر خانم رولینگ(نویسنده کتاب)چیزی در حدود 2 صفحه فقط درباره هری که کاراکتر اصلی داستان هست توضیح میده و به هر شخصیتی(هر چقدر هم فرعی)که میرسه نویسنده دست کم دو خط درباره ویژگی های کاراکتر مورد نظر رو بیان میکنه مانند رنگ مو حالت چهره رنگ چشم ها طرز صحبت کردن و .......................


 


 


امیدوارم بتونی این چهار مورد رو در قسمت بعد به خوبی رعایت کنی و از من هم ناراحت نباشی چون من فقط میخوام که نوشته هات کاملتر و داستانت غنی تر بشه خدارو چه دیدی شاید تونستی از همین داستان کوچیک یک رمان 500 صفحه ای و پر محتوا بنویسی و چاپ بشه.........هیچ چیزی بعید نیست

GOD OF JUMP آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
8 کاربر از GOD OF JUMP بابت این پست تشکر کرده اند.
bizak , WATCHDOGS , bat 360 , THE CARNAGE , Ghost Killer , 007orgin , parsa n , smmousavi 
 
#7
15 شهريور 1393 ساعت 20:00:19 (2176 روز پيش)
Ebiram1100
Ebiram1100


تاریخ عضویت:1392/06/17
تشکر کرده: 1028
تشکر شده: 1619 بار
احساس امروزم:
زود رنج
 
 pc  ps3  psp 
 

دوست عزیز ایده و داستان خوبی داری،ولی چندتا مشکل کوچیک وجود داره:


اول اینکه غلط املایی داریی (حالا این زیاد چیزی نیست میشه چشم پوشی کرد ولی سعی کن دفعات بعد،وقتی متنتو کامل نوشتی یبار بخونی تا صحیح کنی.)


دوم  بعضی جاها از لغات بقول خودمون کتابی،وبعضی جاها کوچه بازاری استفده کردی که خوب نیس! (بنظر من اینطور نباشه بهتره.از نظر بنده تاکید میکنم!)


سوم یه بخشی رو یدفه از یه جایی میپری به یه جای دیگه، مثلا:


"با این که احسان در درس هایش هم عملکرد مثبتی داشت منتها همیشه به او میگفتند که باید


بازی را کنار بگذارد و فقط به روی درس هایش تمرکز خب بگذریم وی حدودا 15 دقیقه پیاده روی کرد منتها به دلیل سرمای هوا مجبور شد که میر تا خانه را با تاکسی طی کند در تاکسی صدای رادیو که به دلیل بارش برف ضعیف بود و وز وز میکرد داشت"


متن بالا وقتی گفتی درس هایش تمرکز!،جمله تکمیل نشده ناقصه و خوشبختانه بنده چند کتاب داستانی خوندم وتا بحال ندیدم که نویسنده بگه "خوب بگزریم" شما دارید از قول اون شخصیت داخل داستان مینوسید پس نباید چنین جملاتی بکار ببرید و صحبت سر درس خوند اون شخصیت بود که یدفه رفت قدم بزنه!


حالا دیگه زیاد گیر نمیدم

متن پنهان: 

ومنتظر قسمت بعدی هستم
موفق باشی.


 


امضای پویای پردیس گیم

Ebiram1100 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
4 کاربر از Ebiram1100 بابت این پست تشکر کرده اند.
King of shadows , bizak , WATCHDOGS , mz3360 
 
#8
15 شهريور 1393 ساعت 20:33:44 (2176 روز پيش)
King of shadows
Count.Sina


تاریخ عضویت:1392/06/08
تشکر کرده: 138
تشکر شده: 29 بار
احساس امروزم:
سپاسگذار
 
 ps2  ps3  iphone 
 

دوست عزیزم خیلی کارت خوبه... خوب در عین حال دوستان زحمت کشیدن ایرادات رو گفتن و امیدوارم در قسمت بعدی ایراد ها برطرف بشن و کارت کامل تر از قبلی بشه..... هر چند که همین الانش هم کارت خوبه داداش......بالاخره انتقاد های دوستان میتونه باعث بهتر شدن کارت بشه عزیز....امیدوارم موفق باشی داشی....


و درضمن اون نگته ای که دوست گرامی God of jump ذکر کردند در مورد شخصیت پردازی روش یکم کار کن.......


GL


امضای پویای پردیس گیم

King of shadows آفلاین
 نقل قول 
1 کاربر از King of shadows بابت این پست تشکر کرده است.
WATCHDOGS 
 
#9
15 شهريور 1393 ساعت 20:55:04 (2176 روز پيش)
Parsi80
تاریخ عضویت:1392/06/29
تشکر کرده: 8
تشکر شده: 8 بار
 pc  x360  iphone 
 

ترو خدا ادامه بده بالاخره يه تلپيك خوب ديديم


 

Parsi80 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
1 کاربر از Parsi80 بابت این پست تشکر کرده است.
WATCHDOGS 
 
#10
15 شهريور 1393 ساعت 21:27:53 (2176 روز پيش)
Mahdi Find God
God of War


تاریخ عضویت:1393/05/25
تشکر کرده: 61
تشکر شده: 86 بار
احساس امروزم:
آی نفسکش
 
 ps4 
 

متنت ایراد زیاد داشت یکم باید پرداخته تر شده میبود ولی با اخرش حال کردم.


اگه دست اخر بگی از خواب پرید یا همش توهم بود من میدونمو تو باید یه داستان resident evil ش کنی تا حال کنیم


ولی اگه اخر همرو به خواب تعبیر کنی حالتو میگیرم



 


امضای پویای پردیس گیم

Mahdi Find God آفلاین
 نقل قول 
2 کاربر از Mahdi Find God بابت این پست تشکر کرده اند.
WATCHDOGS , Ghost Killer