فوتبال رو آنلاین ببین!
 
 
 
 
موضوع: رمان نگهبانان لاریویر، نویسنده علی فتح الهی
 
 
گیمر باش !
فروش گیفت کارت
کانال اینستاگرام پردیس گیم
کانال تلگرام پردیس گیم
#1
9 خرداد 1398 ساعت 13:24:20 (80 روز پيش)
alipc9000
!Good or evil? Make your choice


تاریخ عضویت:1388/11/05
تشکر کرده: 1406
تشکر شده: 378 بار
احساس امروزم:
گریم گرفته
 
 pc 
 رمان نگهبانان لاریویر، نویسنده علی فتح الهی

بسم الله الرحمن الرحیم


.....



نام رمان: نگهبانان لاریویر


نویسنده: علی فتح الهی...(Alipc9000, Ali_fatal7115)


ژانر: تخیلی


......


خلاصه:
لاریویر،
سرزمین اشک و خون
سرزمین درد، مرگ
سرزمین شیون
سرزمین نگهبانان
سرزمین چهار دروازه تاریکی، بیماری، سکوت و شکارچی
سرزمین سه پادشاه و یک ملکه، هر کدام صاحب فصلی از سال
سرزمین نغمه های ناتمام
سرزمین خداباوران و بی خدایان
....................
1.به دلیل گستردگی خط داستانی، شخصیت ها و محیط ها، هر قسمتی از داستان ممکنه دچار تغییر بشه.
2.ان شاالله به زودی نقشه لاریویر رو هم آماده می کنم.
3. ان شاالله نام و پرچم خاندان های لاریویر هم به زودی طراحی می کنم.
..............

alipc9000 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
#2
9 خرداد 1398 ساعت 13:38:47 (80 روز پيش)
alipc9000
!Good or evil? Make your choice


تاریخ عضویت:1388/11/05
تشکر کرده: 1406
تشکر شده: 378 بار
احساس امروزم:
گریم گرفته
 
 pc 
 

پرچم های مربوط به خاندان های لاریویر رو طراحی کردم.


ان شاالله، بعدا با شجره نامه قرار میدم.



........      ....


 



آهنگ شب های لاریویر رو هم با نرم افزار ساختم.


امیدوارم خوشتون بیاد


Long night of larivier


 

alipc9000 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
 
#3
9 خرداد 1398 ساعت 13:50:05 (80 روز پيش)
alipc9000
!Good or evil? Make your choice


تاریخ عضویت:1388/11/05
تشکر کرده: 1406
تشکر شده: 378 بار
احساس امروزم:
گریم گرفته
 
 pc 
 

یه نقشه آزمایشی هم طراحی کردم


احتمالا تغیرش میدم، بعد نسخه نهایی اش رو قرار میدم.


alipc9000 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
 
#4
9 خرداد 1398 ساعت 13:57:40 (80 روز پيش)
alipc9000
!Good or evil? Make your choice


تاریخ عضویت:1388/11/05
تشکر کرده: 1406
تشکر شده: 378 بار
احساس امروزم:
گریم گرفته
 
 pc 
 


آهنگ به شب سرد دیگه


خودم با نرم لفزار ساختم


امیدوار خوب باشه


Another cold night

alipc9000 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
 
#5
9 خرداد 1398 ساعت 14:13:12 (80 روز پيش)
alipc9000
!Good or evil? Make your choice


تاریخ عضویت:1388/11/05
تشکر کرده: 1406
تشکر شده: 378 بار
احساس امروزم:
گریم گرفته
 
 pc 
 

..



.. 1


بخش اول:گله سگ های نگهبان 


الا، نفس عمیقی کشید و چند بار به رو در کوبید در باز شد، استاد *تیکان، با روی گشاده او را به داخل دعوت کرد. اتاق، پر بود از کتاب و نامه و هر چیزی که ارتباطی با فکر داشت. استاد روی صندلی نشست و به الا که به کاغذهای انبوه روی میز زل زده بود، گفت: در خدمتم


الا گفت : استاد، بعضی از بچه ها مرخصی می خوان، تا به خانواده هاشون سر بزنن اما فرمانده *میل موافقت نمی کنه، راستش رو بخواهید تاریکی اینجا، روی همه ما تاثیر گذاشته؛ خودتون که بهتر می دونید، هفته قبل، یکی از سربازان برجک غربی، به طرز عجیبی خودکشی کرد.


استاد پرسید: فرمانده چه نظری داره؟ الا جواب داد: فرمانده میگن، سگ ها وظیفه نگهبانی دارن، مرخصی برا آدمهاست! استاد تیکان نفس عمیقی کشید و گفت: من بازم با فرمانده صحبت می کنم پسرم؛ برو و به کارهات برس.


الا در حالی که از چهره اش غم و غصه می بارید، احترام گذاشت و به سمت در رفت. استاد تیکان، از جاش بلند شد و صدا زد: الا... صدایی استاد هم مثل همه چیزهای مرتبط به او، آرام بخش بود. استاد ادامه داد: خودت بهتر می دونی که از نظر من، تو و دوستات، قهرمان هستید نه سگ. درست که از طبقه کشاورز و کارگران هستید ولی نه عقل و نه آیین یکتا، این دسته بندی رو قبول نمی کنن. من برای شما نگهبانان روشنایی و خانواده هاتون خیلی بیشتر احترام قائلم تا برای طبقات بالاتر . شما انسان های شریفی هستید، همه مدیون شما هستن.


الا دست بر سینه گذاشت و گفت : ما هم برای شما به اندازه پدر و مادرمون، احترام قائلیم؛ ممنون بابت دلگرمی که بهمون میدید


. الا پس از احترام از درب بیرون اومد. در مسیر متوجه شد یکی از مشعل های داخل راهرو در حال خاموش شدنه. با سرعت دست بکار شد، و مشعل رو عوض کرد . اونقدر فرمانده میل روی روشنایی حساس بود که یه مشعل خاموش همه رو به اندازه مرگ می ترسوند. میل شعاری داشت که بارها و بارها تکرار می کرد... اگر عرضه نداری یه مشعل رو روشن نگه داری، لیاقت نداری مشعل زندگیت روشن بمونه. از درب اصلی فرماندهی خارج شد. سوز تاریکی همه رو بهم ریخته بود.


چند نفر از کاتبان، که گوشه ایستاده بودن و در مورد پاس های نگهبانی مشورت می کردن، متوجه الا شدن. یکی از اون ها به طرز تحقیرآمیزی، پارس کرد! برای تحقیر سربازها هر کاری می کردن، تا اونها رو زیر دست نگه دارن. بعد به بغل دستیش گفت: شنیدی، یکی از سگ ها هار شده و پاچه خودش رو گرفته! کاتب دیگه گفت: همون قضیه خودکشی رو میگی؟ جواب داد: خودکشی نه، سگ کشی! صدایی خنده هاشون نگهبان ها رو آزار میداد. چه اونایی که استراحت می کردن و چه اونهایی که نوبت پاسشون رسیده بود


. تو همین احوالات، یه کاتب با سرعت خودش رو به چند نفر رسوند و گفت: اینجا چیکار می کنید، تن لشتون رو قل بدید به سمت در، یه تعداد توله سگ جدید داریم! الا خوب می دونست چی میگن. توله سگ، یعنی نگهبان تازه وارد. نگهبان تازه وارد یعنی فشار کمتر برا قدیمی ها و زجر کشیدن تازه واردها.


.............


2 ...


صدا فریادهای فرمانده میل از دور به گوش می رسید. عصبانی از پله های قلعه فرماندهی پایین اومد. داد زد: - مشعل های قلعه برای زیبایی نیست. اینها نماد ما هستن. حتما باید تاریکی دیوونه تون کنه تا بفهمید. یکی از کاتبان آروم به فرمانده نزدیک شد، جوری که اینگار به فرشته مرگ نزدیک میشه... با تاکید و با صدایی بلند گفت: ما شب های طولانی در پیش داریم. من من کنان گفت: قر..ربان، یه تعداد توله س..سگ رسیده.


فرمانده که از تو داشت جلز و ولز میکرد، رو به کاتب کرد و گفت: احمق، این کارها رو هم باید من بهتون بگم چیکار کنید؟! الا که گوشی ایستاده بود، یه دفعه عطسه اش گرفت! فرمانده متوجه او شد و گفت:گله چندم هستی؟ الا جواب داد: بعد از من سه گله، به قلعه روشنایی اومدن. فرمانده، نگاهی به سرتاپای الا انداخت و گفت: توله ها رو به تو میسپارم... هر چیز ضروری که می تونی بهشون یاد بده. کتاب آموزشی رو از کتابخونه بردار. الا احترام گذاشت و چشم گفت.


یکی از کاتب ها با الا همراه شد. تو راه به الا نگاهی انداخت و گفت: -سرما اینجا هم پدرمون رو در آورد. باز اینجا خوبه، پشت دروازه تا فیهاخالدون آدم یخ میزنه! الا گفت: - آدمی زاد به همه چیز عادت می کنه، شما خیلی پشت دروازه نیستی، ما نگهبانا می فهمیم سرما چیه. البته نه برفی میاد نه یخ بندون؛ فقط سرمایی تاریکی. کاتب گفت: سگ ها با وجود این همه پشم سردشون میشه؟!


الا متوجه جمله کنایه آمیز کاتب شد و سکوت کرد. بعد گفت : لطف کن تازه واردها رو اذیت نکن.بگذار خودشون پیدا کنن. ما هم انسان هستیم، هرچند از نگاه شما سگ نگهبانیم

alipc9000 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
 
#6
12 خرداد 1398 ساعت 10:06:08 (77 روز پيش)
alipc9000
!Good or evil? Make your choice


تاریخ عضویت:1388/11/05
تشکر کرده: 1406
تشکر شده: 378 بار
احساس امروزم:
گریم گرفته
 
 pc 
 


3
....
یکی از کاتب ها با الا همراه شد.
نزدیک تازه واردها که شدن، کاتب چند زوزه کشید و پوزخند تلخی زد.
رو کرد به الا و شمیشر تو دهنش رو چرخوند گفت:
-اینا همیشه توله نمی مونن، یادشون بده هار نشن و یادشون بده کشته هم نشن.؛ اولی برا ما مهم تره!
بعد از رفتن کاتب، الا رو به تازه واردها کرد.
گیج و وحشت زده به در و دیوار قلعه نگاه می کردن.
الا خیلی خوب می فهمید.
بلند گفت: به قلعه روشنایی خوش اومدید.
یکی از تازه واردها آروم گفت:خوش اومد؟ ما که از اول برامون بد اومد!
اسمم الاس، چندتا نکته خودمونی برای اینکه کمتر زجر بکشید بهتون میگم.
یک، اینکه یه گوشتون در و یه گوشتون دروازه.
یکی از تازه واردها محکم پس کله بغل دستیش زد و با خنده گفت:
این *میهام فلک زده یه گوش بیشتر نداره، اون گوشش رو خر گاز گرفته و کنده شده!
اونقدر گوشت اضافه آورده که، دروازه اش کیپ شده!
صدایی خنده بلند شد.
میهام زبون بسته، پشت سرش رو میمالید و متعجب اطراف رو نگاه می کرد.
الا ادامه داد:
دو، نقطه ضعف نشون ندید.چون کسی براتون دل نمی سوزونه، فقط بیشتر اذیت میشید.
سه، سخت بگیری، سخت میگذره، سهل بگیری سهل.اینجا رو برا خودتون سخت و تلخ نکنید.اینجا خونه جدید شماست، قلعه روشنایی.
4
....
الا کتابی که در دست داشت باز کرد و پرسید؟
-اینجا کسی سواد داره؟
تازه واردها به هم نگاه می کردن.
الا گفت: معلومه که هیچ کدوم سواد ندارید.اول یکم از تاریخ سرزمینی که درش هستیم براتون میگم.
*لاریویر، ما در مرکزش هستیم.
یکی از تازه واردها بلند گفت: اینا به چه درد ما می خوره؟
الا جواب داد: به مرور متوجه میشید.ممکنه بعضی از شما ندونید که اطراف چه خبره و چرا اینجا هستید.
لاریویر دو تاریخ داره.هر کدوم تاریخ رو جوری نقل می کنن.یکی مربوط به خدا باورهاست و دیگری مربوط به افراد بی خدا.هر کدوم اینها تقسیم میشن به گروه های مختلف.همه اونها هم فکر می کنن حق باهشونه.
در قلعه روشنایی، نباید صحبتی از اعتقاداتتون کنید.اینجا با قوانین خودش اداره میشه.
الا کمی به کتاب توی دستش خیره شد و ادامه داد:
-تاریخ لاریویر تاریخ بلندی هست.دسته خداباورها اعتقاد دارند که خدایی یکتا، بعد از آفرینش انسان از هر دو جنس، اون رو داخل دو گیاه مانند رحم قرار داد تا بارور بشن.
بعدها موجوداتی شبیه به انسان، با نام *نودال که یکتا اونها رو قبل از انسان خلق کرده بود، این دو رو یافتن و پرورش دادن.
انسان اول، بعد از اینکه به دوره نوجوانی رسید، توسط یکتا با الهامات و نشانه های به او میشد، آموزش میدید.
یکی از همین الهامات، ازدواج با جنس مخالفش بود.
الا همین جور که ادامه میداد، متوجه خمیاره تازه واردها شد.
پرسید: خسته شدید؟
یکی جواب داد: خسته بودیم، الانم با وضعی که شما قصه میگید، خسته تر شدیم.
الا گفت: قصه نیست، تاریخه.کمی دندون رو جیگر بگذارید، می رسیم به جاهایی که باعث زجر و کشته شدن خیلی از ما خواهد شد.
مسئله مرگ و زندگی که به میون اومد، خواب تازه واردها به کل پرید.
الا ادامه داد: بعد از ازدواج، انسان اول صاحب چند فرزند شد.بالغ تر که میشد، بیشتر می فهمید اطرافش چه خبره؛ نودال های ضعیف تر، توسط نودال های قوی تر استثمار می شدند.
گونه ای از نودال ضعیف بودند که جسه کوچکتری داشتن؛ عقل زیادی نداشتن اما مهربون بودن؛ اسمشون *نانودال بود.
بعضی از کاتبان تاریخ این گونه رو، پرورش دهنده انسان اول می دونن.
انسان اول، بعد از کشته شدن پرورش دهنده اش توسط نودال های وحشی، قصد مقابله به مثل کرد.اما با تفکر به این نتیجه رسید که با نانودال ها فرار کنه.پس از ماجراهای بسیار، اونها فرار کردند و در دشتی که معلوم نیست کجایی لاریویر بوده، ساکن شدن.
فرزندان انسان اول، با برترین و سالم ترین نانودال های قبیله خودشون ازدواج کردن و صاحب فرزندانی شدن.قضیه جدا شدن و دسته دسته شدن و کوچ کردن فرزندان انسان اول، بسیار طولانی هست.تا همین جا کافیه.
حال بریم سر مسئله که ما رو به اینجا رسونده....


 

alipc9000 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
 
#7
19 خرداد 1398 ساعت 09:02:02 (70 روز پيش)
alipc9000
!Good or evil? Make your choice


تاریخ عضویت:1388/11/05
تشکر کرده: 1406
تشکر شده: 378 بار
احساس امروزم:
گریم گرفته
 
 pc 
 

ما


 


،5
....
-یکتا مخلوقی داشت، که می تونست به هر شکلی در بیاد.
اسمش* نکروماف (شیطان) بود.نکروماف لاریویر رو سرزمین خودش و فرزندانش می دونست.هر موجودی که سر راهش قرار می گرفت، با دسیسه از بین می برد.تا بالاخره با قبیله انسان ها روبرو شد.
انسان اول، فرزندانش رو توسط الهاماتی که از یکتا می گرفت تربیت می کرد.
نکروماف، قوی نبود، اما موذی و دسیسه گر بود.او خودش رو به شکل پسر زیبایی در آورد و به مرور، یکی از دختران جوان انسان رو اغوا کرد؛ او رو دزدید و با خود به برد.
در تاریخ هست که این دختر، از نکروماف باردار شد.اسمش *نکروف بود. تک چشم او در تاریخ لاریویر معروفه
.نکروف، دست به کارهای کثیف زد.برای مثال با مادر خودش ازدواج کرد و صاحب فرزندان زیادی شد.فرزندانش با هم ازدواج کردن.
در واقع هر چیزی که در آیین یکتا و انسان اول بد و ناپسند بود، توسط نکروماف گسترده شد.خیلی ها دلیل این مسئله رو، کینه نکروماف نسبت به یکتا و حسادت او نسبت به قدرت و عقل و زیبایی انسان اول می دونن.
بعدها فرزندان نکروماف از انسان ها شکست خوردن.اما او هیچ وقت شکست رو قبول نمیکرد، تلاش بسیار کرد و یافت آنچه را که تاریخ لاریویر رو ورق زد.
6
....
نکروماف، یک سری علوم کثیف ابداع کرد تا بتونه انسان ها رو اذیت کنه.
دختران زیادی رو با خودش به مکان های تاریک در دل جنگل برد و با ریاضت دادن و آموزش، دسته فرزندان جادو رو بنا کرد؛ دشمن اصلی ما جادو هست.
یکی از تازه واردها گفت: ولی جادو که بد نیست. خیلی ها مشکلاتشون با جادو حل می کنن.
الا گفت: اشتباه می کنی، هر کس که بخواد جادوگر بشه، اول باید زندگیش رو به پای نکروماف بریزه. اونهایی که مشکلشون حل شده، بعدها با مشکلات بزرگتری مواجه میشن.
الا ادامه داد: فرزندان جادو، تلاش کردن با روش های مختلف و پیدا کردن نقطه ضعف های انسان رو اونها رو شکست بدن؛ اما انسان اول، با تربیت کردن دسته فرزندان پاک ، انسان ها رو بسیج کرد تا مقابل، نکروماف بیاستند.
نکروماف، و نکروف توسط انسان ها محاصره شدند و در مرکز لاریویر، اسیر شدن.
اونها هر چه طلسم بلد بودند، به کار بردن تا از خودشون دفاع کنن، جای که درش حبس شدن، جایی که ممکنه گور اونها بشه یا دروازه مرگی برای لایرویر.
معروف شده به چاله موش.
اون طلسمات چهار دروازه ایجاد کرد. یکیش همین دروازه تاریکی هست که ما وظیفه داریم، نگهبانی بدیم و از گسترش تاریکی جلوگیری کنیم.
درسته که مارو سگ صدا میزنن،همه ولی زندگیشون رو مدیون ما هستن.
ما امنیتیم، ما مثل خونیم بر پیکر زندگی اونها.
متوجه ما نیستن، اما به خاطر ما زنده هستن.
کاش میشد جای دیگه به دنیا می اومدیم، ولی الان اینجایم.
و این به دلیل نیست.
هیچ چیز بی دلیل نیست.
باید دلیلی پیدا کنید که اینجا با تموم سختی ها دوام بیارید؛ یا یه دلیل بسازید.
و یه دلیل خوب هم برای مردن پیدا کنید.
مثلا، مردن برای آرامش بقیه و امید به پاداش بعد از زندگی.
خودتون رو آماده کنید، ما شب های طولانی پیش داریم...

alipc9000 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ 
1 کاربر از alipc9000 بابت این پست تشکر کرده است.
the saw 
 
#8
26 خرداد 1398 ساعت 10:07:28 (63 روز پيش)
alipc9000
!Good or evil? Make your choice


تاریخ عضویت:1388/11/05
تشکر کرده: 1406
تشکر شده: 378 بار
احساس امروزم:
گریم گرفته
 
 pc 
 

بخش دوم : اسهال، استفراق، خون


.....


7 ....


سرفه امان * تارس رو بریده بود؛ پیش خودش می گفت، چرا به اینجا رسیدم؟ شاید نفرین مادرم منو به اینجا کشوند. تو اقیانوس متلاطم افکارش دست و پا میزد که * پال دوان دوان سمتش اومد.


سرا سیمه پرسید: *خاله لیل رو ندیدی. تارس جواب داد: چرا بذار تو غلاف شمشیرم ببینم! با یه چشم به داخل غلاف زل زد و فریاد زد‌: خاله، خاله، بیا ریقو کارت داره! پال اخم کرد و گفت: الان وقت شوخی هست! یه بنده خدا داره وضع حمل می کنه.


تارس جواب داد: چه نوزاد بدبختی، لجنزارم شد جا به دنیا اومدن. برو داخل چادر طبیب، اونجاست. همینطور که پال دور میشد، تارس زیر ل**ب می گفت: چقدر بدبختم من. جای من دروازه شمالی بود، داخل قلعه روشنایی. خر بازی خودم بود که افتادم تو * لجنزار. دروازه شرقی کجا، قلعه روشنایی کجا. پدرم راست می گفت من یه لجنم! الانم تو خونه اصلیم هستم! تو همین احوالات بود که متوجه شد،


چند سرباز به سمتی می دوند، تارس بلند پرسید: چی شده؟ سرباز جواب داد: چندتا تبعیدی فرستادن اینجا، دارن خرابکاری می کنن. تارس بلند شد و شمشیرش رو دست گرفت. سریع خودش رو به تبعیدی ها رسوند. یکی از تبعیدی ها سربازی رو به باد کتک گرفته بود. زن کهنسالی شیون می کرد و التماس می کرد که پسرش رو نجات بدن. تارس گردن تبعیدی رو گرفت و او رو از سرباز جدا کرد.


تبعیدی در حالی که خر خر می کرد گفت: قیافه ات زیاد عوض نشده، اگر لک و پیس ها، زخم ها و لاغریت رو قلم بگیریم، همون عوضی هستی. تارس هم او رو شناخت، گفت: *نیگان، تو اصلا عوض نشدی، نیازی نیست چیزی رو قلم گرفت، همون کثافت عوضی هستی که بودی.


نیگان گفت : اگر برادرت لومون نمیداد، الان اینجا نبودیم. اسم اون حرمزاده چی بود؟ ال... الی... آهان الا! ولی جای شکرش باقی هست، تو اینجایی. تلافیش رو سر تو در میاریم! بعد به رفقایی دور و برش اشاره کرد به تارس حمله کنن. تارس سریع شمشیرش رو کشید و تو گردن اولین نفر فرو کرد. بقیه تبعیدی ها ترسیدن و کمی عقب رفتن


. تارس به سمت نیگان حرکت کرد، لباس های پاره پوره نیگان رو گرفت و او رو به داخل یه گودال لجن پرت کرد. بعد رو سینه اش نشست و چند مشت حواله اش کرد. همینطور که میزد، با نفرت می گفت: تو میخوای تلافی کنی؟! تو مشروب خونه ها مثل سگ دنبالم راه می افتادی، برا یه بسته زهرماری که دود کنی! یه دفعه صدایی از پشت اومده نظر همه رو به خودش جلب کرد. استاد *لیون از میان جمعیت رد شد و صدا زد : ولش کن تارس، زود باش تارس. بهت گفتم ولش کن.

alipc9000 آفلاین
 نقل قول  وبلاگ